#خیانتکار_عاشق_پارت_247
نفسم و فوت کردم
_خسته شدم... چقدر تند می ری، چرا بقیه نیستن؟
_چون ما از یه مسیر میون بر اومدیم
_چرا؟
_به خاطر وجود مبارک شما!
کولم و رو زمین گذاشتم و روی اولین سنگی که دیدم نشستم.
نفسی تازه کرد و نگاهی به اطرافمون انداخت.
کمی خودم و کنار کشیدم و به کنار دستم اشاره کردم
_بیا اینجا استراحت کن.
_راحتم
با لحن بی خیال و عاری از احترام همیشگیم گفتم:
_بگیر بشین، ناز می کنی؟
از لحنم ناراحت نشد و گفت:
_واسه هیچکس نه و تو؟!
و بعد اومد کنارم
_پاشو!
با تعجب بلند شدم و اون نشست.
بی شعور می خواد تنها بشینه؟ ای نامرد!
داشتم با عکس خلوت می کردم که ناگهان دستش پیچید دور کمرم، تموم حس های بدم پر کشیدن و آرامش اولین باری که با هم رقصیدیم مهمون وجودم شد، ناگهان کشیدم، تعادلم و از دست دادم و افتادم روش...
از حالتی که روی پاش نشسته بودم معذب بودم...
زیر چشمی بهش نگاه کردم که خونسردانه سرش و به درخت تکیه داده بود، این صحنه و این ژست رو زیاد ازش دیده بودم؛ انگار ته آرامشش بود!
بله دیگه این که صحنه نیست، این همون خریه که دختره رو ماچ کرد.
یهو دستاش و دور کمرم حلقه کرد
متعجب به دستاش نگاه کردم که سفت من و در بر گرفته بودن.
داشتم سعی می کردم حس قشنگش رو نادیده بگیرم و خودم و از حصار دست هایش آویزون کنم که گفت:
romangram.com | @romangram_com