#خیانتکار_عاشق_پارت_246
قسمت پانزدهم
_وقتی می گم باهاتم، یعنی اگه بخوای تا آخرش باهاتم.
اگه این جمله ی زیبا و سنگین رو توی یه موقعیت دیگه با همین جذبه می گفت که ذوق مرگ می شدم.
منتظر جوابم نموند، دستم و گرفت و دنبال خودش کشید.
عین گونی سیب زمینی می کشیدم این ور اون ور و از ناهمواری ها ردم می کرد.
با جیغ گفتم:
_مگه دنبالتن که این طوری ترمز بریدی؟
بلافاصله گفت:
_مگه گاری ای چیزی بهت بستن که انقدر کندی؟
اشاره ای به کولم کردم و گفتم
_بله که بستن، خیلیم سنگینه!
ّچپ چپی نثارم کرد و گفت
_زود تر می گفتی چنین باری داری یه کامیونی هواپیمائی چیزی واسش می گرفتیم.
لبم و گاز گرفتم و سرم رو پایین انداختم تا لبخندم دیده نشه...
با زور من، سرعت قدم هاش رو آهسته تر کرد.
عین کفتر های عاشق قدم می زدیم، تا به یه سربالائی رسیدیم، دستم و گرفت و دستوری گفت:
_هر جا من پامو گذاشتم تو هم بذار!
_باشه
سه قدم برنداشته بودیم که ناگهان پام سر برد، سفت دستشو چسبیدم و ناخواسته جیغ خفه ای کشیدم.
از فشار دستم روی بازوش توجهش بهم جلب شد
_چته دختر؟ من مراقبتم... دستمو که گرفتی خیالت راحت باشه، چون من اجازه نمی دم بیفتی...!
در عین ترسیدن لبخنده کمرنگی روی لبم نقش بست و فشار دستم روی بازوش رو کمتر کردم.
وجودش بهم آرامش می داد و حرف هاش به طرز عجیبی تپش قلبم و آروم تر می کردن...
هر جا پاشو می ذاشت منم می ذاشتم، با تکیه به دستای قویش می رفتم بالا
( سه ثانیه سکوت به احترام بار علمی جمله )
romangram.com | @romangram_com