#خیانتکار_عاشق_پارت_245


یه تای ابروشو انداخت بالا و گفت

_مگه می خوای آپولو هوا کنی؟

دستامو تو هم قلاب کردم و گفتم

_برای من از آپولو هوا کردن هم سخت تره، همینجا می شینم.

دستشو به سمتم دراز کرد و بی حوصله گفت

_بلند شو...!

به دست دراز شدش نگاه کردم و با متعجب پرسیدم:

_چرا؟

کلافه نگاهم کرد گفت:

_به عقله خودت می شه اینجا بشینی؟ ممکنه چند شب بمونیم!

راست می گه ها...

اصلا مگه می شه تنها اینجا بمونم یا برگردم؟

با تردید دستشو گرفتم و بلندم کرد.

لباسمو تکوندم و کولم و به شونم انداختم

_کوهش صافه یا مارپیچی؟

_کجه، پسندت نیست؟

پوفی کشیدم...

این دیگه کیه؟

در همه حال دستم می اندازه!

راه افتادیم، البته اون جلوتر می رفت و کوله هم نداشت.

نگاه سرسری ای به کوه انداختم.

به نظر تا برسیم آبا و اجدام به اهتراز درمیان!

_وسط راه منو ول نکنی

یکدفعه متوقف شد و برگشت سمتم که با یه نیم ترمز وایسادم

با جدیت گفت:

romangram.com | @romangram_com