#خیانتکار_عاشق_پارت_244
_من بالای چهار تا سنگ هم نمی توانم برم، چه برسه به کوه؟!
لیندا با تعجب گفت
_پس می خوای چیکار کنی؟ الان که نمی تونی برگردی پادگان، اینجا هم نمی تونی تنها بمونی پس باید بیای، با ماریا بیا...
اسما اخمی کرد و گفت:
_من خودمم به زور می رم بالا
جنی با لبخند گفت
_من از یکی از سربازا کمک می گیرم، چون تنهایی نمی تونم.
ماریا لبخند ژیکوندی زد و گفت:
_من با آندره می رم...
تمسخر آمیز اضافه کرد
_البته با اجازه شما! نترس بالای کوه عقد نمی کنیم.
بی تفاوت روم و برگردوندم و گفتم:
_هر غلطی می خوای بکن به من ربطی نداره؛ می خوای بچه هاتم همونجا به دنیا بیار
چشم غره ای رفت و راه افتاد سمت دیگه ای
به این میگن غربت!
بی پدر ها فکر نمی کنن که ما چند تا پرستار دست و پا چلفتی، چطور قراره قله رو فتح کنیم؟!
با نا امیدی سرم و رو کولم گذاشتم، توی بالا رفتن از در و دیوار مشکلی نداشتم، اما همیشه از کوهنوردی متنفر بودم...
لعنت به این ماموریت!
_لعنت به چی؟
با هول سرم و بالا آوردم
_لعنت به کوه و کوهنوردی!
پوزخندی زد و گفت
_نیست که روزی پونصد تا دراز نشست و شنا و دوی استقامت می ری، حق داری خسته شدی!
اخم کردم و گفتم:
_اگه می خواستم اینکار ها رو بکنم به جای دانشکده پزشکی می رفتم ارتش!
romangram.com | @romangram_com