#خیانتکار_عاشق_پارت_248


_می خوای بری رو زمین بشینی؟

از تقلاهام کم کردم و زیر لب گفتم:

_خیلی پر رویی...

بلافاصله گفت:

_نه اندازه ی تو!

کلا کم حرف بود، البته اگه تیکه پرونی ها و جواب دادن هاش و فاکتور بگیرم

بی فکر صداش کردم

_فرمانده؟

_بله؟

_چرا فرستادنت اینجا؟ مگه چیکار کردی؟

بلافاصله پشیمون شدم.

الان یه به تو چه ی تپل همراه کلی لیچار نثارم می کنه

_بخاطر چند تا جاسوس...

قلبم از درون لرزید و استرس گرفتم، به آرومی پرسیدم:

_مگه چی شدن؟

_مردن...

_چرا؟

_زیر شکنجه اعتراف نکردن

_برای این مجازات شدی؟

نگاهش رو به اطرافمون دوخت و به آرومی جواب داد

_چون شکنجشون شدید بود، به درک واصل شدن، خودکشی کردن و تحویل دولت داده نشدن

آب دهنمو قورت دادم و گفتم:

_انگار خودت گذاشتی خود کشی کنن...؟

پوزخند صدا داری زد و گفت

_ پشیمونم

romangram.com | @romangram_com