#خیانتکار_عاشق_پارت_201
توجهی نکردم و به اون سمت رفتم.
لباس ها یا خیلیباز و جلف بودن یا شلوغ و بدون جلوه.
من یه لباس خیلی خاص می خواستم.
حضورش رو کنارم احساس کردم و برگشتم سمتش_تونستید مشاوره ی به درد بخوری بدید؟
لبخندی زد و گفت_مگه یه دختر چقدر می تونه سخت پسند باشه؟! طرحی نشونش دادم که نتونه روش ایراد بزاره.
سری تکون دادم و گفتم_حال فرمانده خوبه؟
_بله؛ البته به لطف شما! نتونستم ازتون تشکر کنم.
زیر لب گفتم_نیازی به تشکر نیست... خوشحالم که بهترن.
_به هر حال من متاسفم که چنین اتفاقی برای شما افتاد.
با تعجب بهش نگاه کردم که ادامه داد_ضعف از نیروهای امنیتی و ما بود.
_اتفاقا به موقع رسیدید.
از نگاه و لحن بی خیالم تعجب کرد.
اون فکر می کرد چنین تجربه ای برای یه پرستار ساده و پرورشگاهی دردناک و وحشت آوره؛ نمی دونست که شغل من توی همین اتفاق ها و دو توصیف دردناک و وحشت آور خلاصه می شه.
با اصرار لباس اسما رو با پول خودش به عنوان هدیه خرید و بعد هم تا آرایشگاه رسوندمون.
دوست داشتم بدونم که رایان امشب می تونه تو مهمونی شرکت کنه یا نه؛ اما از طرفی هم خجالت می کشیدم، هم احمقانه بود کسی که دو هفته پیش تیر خورده بیاد پارتی!
***
دستم و به لبه ی دامنم گرفتم و از پله ها بالا رفتم.
بلافاصله خانمی به لباس پیش خدمت ها جلوم در اومد... پالتوم رو درآوردم و دادم دستش.
روی آخرین پله ایستادم و به نیم رخم توی آینه ی کار شده توی دیوار نگاه کردم...
لبخند اجباری ای که یادگاری آموزش های کریستینا بود روی لبم نشوندم.
چند بار پلک زدم تا چشمم به لنز ها و ریمل عادت کنه.
با نوک انگشتم دومین دکمه ی چاک کنار لباسم رو باز کردم و موهای فر شدم رو از روی بوکله سر دادم روی سرشونه ی لختم.
در کمال آرامش و متانت و با قدم های آهسته به سمت سالن رفتم.
ناگهان اسما جلوم پیچید، لبخندی به پهنای صورتش زد و ذوق زده گفت_چطورم؟
چشمکی زدم و گفتم_حالا آندره زیادم سخت پسند نیست...
romangram.com | @romangram_com