#خیانتکار_عاشق_پارت_200


به آخرین مغازه ی پنجمین مرکز خریدی که اومدیم، رسیدیم.

اگه همینجا انتخاب نمی کردم، اسما می کشتم.

خواستم پام و بزارم داخلش که صدای احوال پرسی اسما اومد.

با کنجکاوی عقبم رو نگاه کردم که از تعجب ابروهام بالا رفتن.

برگشت سمتم و نگاه نافذش رو به سر تا پام دوخت و گفت_سلام خانم داناوان.

آخرین باری که دیدمش همون شب نحسی بود که رایان تیر خورد.

لبخند مصنوعی ای زدم_خوب هستید آقای راینر؟

برخلاف دفعات قبلی که دیده بودمش لبخند دوستانه ای زد و رو کرد سمت اسما...

_شما هم به پارتی امشب میاید؟

اسما ذوق زده لبخند زد و گفت_آره؛ اما هنوز تو انتخاب لباس موندیم.

_این پاساژ بهترین مزون های لباس مجلسی رو داره، چطور هنوز انتخاب نکردید؟

نامحسوس چشم غره ای به عشوه ای که از سر و روی اسما می ریخت، رفتم

_سخت پسندی!

آندره خنده ای کرد و گفت_پس بزارید کمکتون کنم.

اسما یه تای ابروش و بالا انداخت و با حرصی پنهان گفت_مثل اینکه توی انتخاب لباس های زنونه تجربه و مهارت دارید.

_وقتی یه خواهر افراطی توی لباس خریدن و مهمونی رفتن داشته باشی، ناخواسته ماهر می شی...

اسما با ذوق خندید و دنبالش وارد مغازه شد.

عنترا چه زود گرم گرفتن!

همین چند هفته پیش بود که اسما گفت‌ ملاقات هامون همیشه ختم به جنگ و جدال می شه.

ندایی از درونم که متعلق به رویا خانم بود، به حرف اومد:

بله دیگه؛ وقتی شما دوران افسردگی بعد از کشت و کشتار رو می گذرونی و هدفت نفله شده، ملت هدف های جذاب تور می کنن.

از ذهنم گذشت که آندره اون شب رایان رو داداش صدا کرد.

این نمی تونست یه علاقه ی دوستی یا همکاری باشه.

نام خونوادگیشون هم یکسان بود، پس برادر بودن.

وارد بوتیک شدم در نگاه اول چشمم بهشون خورد که انتهای مغازه بودن.

romangram.com | @romangram_com