#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_89
گريه ي يه مرد از روي ناتوانيشه،من نتونستم.
ادم درستي نبودم.
_يلدا من مريضم،اين و هيچ کس نمي دونه.نه پدرم،نه باران و نه اميرسام.
دارم به تو مي گم؛من نمي تونم خودم و کنترل کنم،حالا که...يلدا من تو رو...
صورتم و با دستام پوشوندم.
من نمي تونم بگم...
ملحفه اي که روش کشيده بود و بوسيدم و باتمام وجودم بو کشيدم.
بايد همه ي اين ها يادم مي موند.
_يلدا من مي رم،به خاطر همه چيز معذرت مي خوام،لطفا من و ببخش.
در و باز کردم که امير سام و باران و متينا،پرت شدن داخل.
بي توجه به اونا از وسطشون رد شدم و به اتاقم رفتم...
#پارت88
ديگه از زندگيم هيچي نمي خواستم.
وقتي مادرم اين مريضي لعنتي و پستي رو برام به يادگار گذاشت،ديگه نبايد از کسي توقع داشته باشم.من برگشته بودم که براي يلدا توضيح بدم.زندگيم و،حالم و،دليل بودنم و...
اما با کاري که کرده بودم،حتي حاضر نبود بهم نگاه کنه.
نه تنها به من،بلکه به هيچ کس.
وسايلم و جمع کردم.خاطراتم و،عزيزانم و همه چيز هايي که براش زنده بودم و زندگي مي کردم و گذاشتم و رفتم.
رفتم که ديگه بر نگردم.
بزار بگن خان کم اورد،خان ترسو بود.
اره،ترسو بودم،کم اوردم...
از ويلا خارج شدم که از پشت يکي بازوم و گرفت.
همون بازويي که تير خورده بود.
اخمام و توي هم کشيدم و برگشتم ببينم کيه؟با باران،اميرسام و متينا مواجه شدم.
از جونم چي مي خواستن؟بازم تحقير؟مي خواستن تلافي زجر هايي که کشيده بودن و سرم در بيارن؟
برديا تو حق دل خوري و نظر دادن و نداري.مي فهمي؟تو بودي که زندگيشون و تباه کردي.
تو با راشاد،سليم و مادرت هيچ تفاوتي نداري.
_باران ولم کن.
باران:برديا کجا مي ري؟تو که تازه اومدي!
اميرسام:برديا کارت اشتباهه،با رفتن دردي دوا نمي شه.
romangram.com | @romangraam