#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_88
يلدا هم که قوربونش برم لال شده بود و نمي دونستم داره چي کار مي کنه.
باران و اميرسام هم که گم و گور شده بودن!
بدو بدو پايين رفتم و گفتم:برديا رفت توي اتاق يلدا،حالا چي کار کنيم؟
باران از روي ترس،دستش و روي دهنش گذاشت و اميرسام با استرس رفت طبقه ي بالا.
خدايا ارامش ما12روز بود؟
دمت گرم...
اميرسام هم هر چه قدر داد و فرياد کرد،فايده اي نداشت.
هممون گوشامون و به در چسبونده بوديم که ببينيم چي مي گه...
#پارت87
(برديا)
من بايد با يلدا حرف مي زدم.
وقتي داخل اتاقش شدم،اولين چيزي که به چشمم خورد،رنگ تيره ي اين اتاق بود.
من مي خواستم انتقام چي و از اين دختر بگيرم که اتاقش و به اين روز در اوردم!؟
سمت تختش رفتم.
روي تخت دراز کشيده بود و نگاهش به سقف بود.
خداي من،چي دارم مي بينم؟
يلدا...يلدا چرا اين جوري شده؟
احساس مي کردم دارم يک مرده رو تماشا مي کنم.
کسي که روح از بدنش خارج شده.
لبه ي تخت نشستم و به ارومي صداش کردم:يلدا؟
با تمام حسرت،عشق،ناچاري و بي پناهي صداش کردم...
اما هيچ حرکتي نکرد!
_يلدا،با من حرف نمي زني؟مي دونم چه قدر رنجوندمت،عذابت دادم،اذيتت کردم اما...يلدا...
خدايا چرا نمي تونم حرف بزنم؟
چرا يلدا حرفي نمي زنه؟
چي به روزش اوردم؟
پايين تخت زانو زدم و با التماس گفتم:يلدا نگاهم کن،ببين چه قدر خوار و پست شدم؛يلدا من شکستم.تو اون دفتر و خوندي و مي دوني چه سختي هايي رو تحمل کردم که باران طوريش نشه.که خانوادم اسيب نبينن.من...من خيلي اون روز عصبي بودم بخاطر راز هايي که سال ها پنهانش کردم و براي يکي ديگه فاش شد.حرصم و سر تو خالي کردم.خواهش مي کنم باهام حرف بزن،پاشو بزن توي صورتم؛جيغ بزن.هر کار مي خواي بکن فقط تو رو خدا يه چيزي بگو.
قطره ي اشکي از گوشه ي چشمش چکيد...
اما باز هم هيچ حرکتي نکرد.
با تمام غرور مردونم،به ارومي شکستم و گريه کردم!...
romangram.com | @romangraam