#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_50

بعد روبه من ادامه داد:بابا سرم گيج رفت،چه قدر فکر مي کني تو.اگه يک درصد در لابه لاي افکارت اين بوده که من و دک کني برم،کور خوندي.من از اين جا تکون بخور نيستم.

سپس دستاش و توي هم گره زد ونشست روي صندلي گوشه ي اتاق.

کلافه گفتم:واي متين من که به رفتن تو فکر نمي کردم.البته بگم که رفتن توهم يک موضوع مهمه اما در حال حاضر،به اين فکر مي کردم خان جديدي که قرار جاي راشاد و بگيره کيه و برادر باران چه حکمي براي من مي خواد بده؟از استرس دارم مي ميرم.از صبح نه جواب زنگ هاي گاه و بي گاه مامان و بابا رو دادم،نه کار ديگه اي کردم.

متينا:نترس يلدا جونم اين بربري هيچ غلطي نمي تونه بکنه.خودم تا تهش باهاتم.



نگاه عاقل اندرسفيه اي بهش انداختم و گفتم:دمت گرم متينا،اخه دختر بودن تو چه فرقي به حال من مي کنه؟مثلا حکم عوض مي شه؟فقط اين اجبار لعنتي دامن گير توهم مي شه.قصد برگشتن نداري؟

متينا:نوچ اصلا فکرشم نکن که تنهات بزارم.فوق فوقش همون جا دوتا حرکت مي زنيم،از اون حرکات پانيد؛دوتا پسر حوري گوگولي بگولي رو هم تور مي کنيم که ارزو به دل نمونيم.

عصبي شدم و...



#پارت50



عصبي داد زدم:متينا من به چي فکر مي کنم و تو در چه دنيايي داري سير مي کني؟دختر مي فهمي من تو چه بدبختي اي دارم دست و پا مي زنم يا نه؟



متينا:باشه باشه فهميدم،ولي من بازم اميدم و از دست نمي دم.

_منظورت چيه؟

متينا:امروز دوتا از خدمت کار ها داشتن درباره ي اين يارو،همين خان جديد حرف مي زدن.يکم فکر کن قطعا اين خان کنار برديا نيست.بلکه روبه رو و مخالفشه.ممکنه با حکم تو هم مخالفت کنه و از اين مخمصه نجاتت بده.اون ننه ي راشادم که چند روز پيش گفت قرار خان بياد.بايد بشينيم دعا کنيم که اين حکم به ضرر ما نشه.



_بد فکريم نيست.اما متينا در نظر بگير که اينم يک خان و ممکنه جلوي بربري ازم دفاع کنه،اما مثل مريم خانوم خونمون و توي شيشه مي کنه.کي مياد حالا؟

متينا:از دخترا شنيدم که قرار امروز بياد خان زاده.

برق شادي دوباره بر گشت توي چشمام و متينا رو سفت در اغوش گرفتم.

_متين بالاخره اين فضوليات يه جا بدرد خورد.

هولم داد اون طرف و گفت:بميري که خوشحالياتم مثل ادما نيست.اين هزار بار نگو متين.

بوسي حوالش کردم و روي تخت نشستم.

يکم گذشت و دوباره رفتم توي هپروت و متوجه نبود متينا نشدم...

#پارت51



باقهقهه ي بلندي که متينا سر داد،چون توي فکر بودم ترسيدم و سيخ سر جام نشستم.

به اطراف نگاه کردم نبود!

باد پرده ي جلوي تراس و زد بالا و متينا رو ديدم که توي بالکن ايستاده بود و دلش و از خنده گرفته بود.

کنجکاو شدم ببينم به چي داره مي خنده!

رفتم کنارش ايستادم و گفتم:به چي مي خندي؟

ازشدت خنده تيکه تيکه حرف مي زد.


romangram.com | @romangraam