#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_51

متينا:يلدا...اين...اين دختره...واي...

_خودت فهميدي چي گفتي؟درست حرف بزن ببينم چي مي گي؟

متينا:اين خدمت کاره رو ببين.

انگشتش رو گرفت به طرف حياط.

خم شدم و پايين و نگاه کردم.ناخود اگاه پقي زدم زير خنده.نمي دونم قرار بود چه اتفاقي بيوفته که خدمت کار ها با هول و ولا به اين طرف و اون طرف مي رفتن.دوتاشون بر اثر سرعت زياد به هم بر خورد کرده بودن و روي زمين افتاده بودن.

مريم خانمم بالاي سرشون ايستاده بود و غر مي زد.

درست مثل رژه هاي نظامي شده بود.وقتي خنديدم،مريم خانوم به طبقه ي بالا نگاه کرد و با اخم به سمت ورودي ويلا رفت.اوه اوه،خدا به خير کنه.

الان مياد همه جامون و به هم مي جنبونه.

متينا:يلدا حالت تدافعي بگير که گاو وحشي اومد.

بعد اين حرف متينا؛هم چين در از جا کنده شد که ناخود اگاه به هم چسبيديم.

مريم خانم:کارتون به جايي رسيده که به من مي خندين اره؟

مظلومانه سرامون و به نشونه ي اره،بالا و پايين کرديم.

اولش مات و مبهوت به ما خيره شد اما بعدش رفت توي جلد جادوگر بدجنس و باز رم کرد.

مريم خانم:سريع حاضر شين ده دقيقه ي ديگه پايين منتظرتونم.

متينا:واسه چي فيونا خانوم؟

متوجه حرفش شد و باجفت دستاش کوبيد توي دهنش و گفت:ببخشيد مريم خانوم.

باعصبانيت يه قدم به سمتمون برداشت که باز متينا گفت:من و نخور.

ديگه از متينا نااميد شدم.فقط گند مي زنه.

به علامت تهديد يه دستش و بالا اورد و گفت:بعدا به خدمتتون مي رسم،وقتي برگشتيم.حاضر شين بايد بريم خونه ي برديا خان تا حکم تو چشم سفيد و بده.

لبخند مرموزي زد و از اتاق خارج شد...



#پارت52

دوباره اشفتگي و استرس هاي چند لحظه پيش،هجوم اوردن و با نهايت بيچارگي وسط اتاق نشستم.

متينا:يلدانترس،هر چه قدر محکم تر باشي بيش تر مي توني در برابر اينا مقاومت کني.تونبايد به اين زودي شکست و بپذيري.پاشو بايد حاضر شيم.

خدايا لطفا تنهام نزار.

طبق معمول هميشه دوباره يک دست لباس مشکي به تن کردم.بدون هيچ ارايشي!

گوشيم و گذاشتم توي جيب مانتوم و باقدم هاي سست،به طبقه ي پايين رفتم.

متينا دستم و گرفته بود و مدام بهم دل گرمي مي داد.

تقريبا ارومم کرده بود.

چند دقيقه بعد مريم خانوم و دار و دستش هم اومدن و همگي عزم رفتن به سمت کاخ سرنوشت من کرديم.

توي مسير سرم و به شيشه ي ماشين تکيه داده بودم و به اتفاقات اين چند روز فکر مي کردم.

به زندگيم در تهران فکر کردم که چه قدر خوشحال و خوشبخت بودم.اما حالا...


romangram.com | @romangraam