#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_111
برديا کادوش و توي رستوران بهشون داد.
سويچ ماشين براي اميرسام و قول داد که هديه ي عروسيشون بزرگ تر ازماشين باشه.
همه به معني واقعي کلمه خوشحال بوديم.
ياد خاطرات تلخم افتادم.ناخوداگاه قيافم پکر شد و با غذام بازي مي کردم.
خدايا يعني اين من بودم که اين همه سختي و تحمل کردم؟
وقتي شکنجه هاي روحي مامان راشاد يادم مياد،از اون روستا متنفر مي شم.
خاطرات خوبم با راشاد و خيانتش.
اشک توي چشمام حلقه بست.
نه،من نبايد بهترين شب زندگي دوستم و خراب مي کردم.
با يه ببخشيد سريع،به سرويس بهداشتي رفتم و چندمشت اب به صورتم پاشيدم اما ظاهرا قصد بند اومدن نداشتن.
مدتي بعد باران وارد شد و با هول گفت:يلدا چي شده؟برديا چيزي بهت گفته؟چرا داري گريه مي کني عزيزم؟
وقتي براش تعريف کردم در جوابم گفت:يلدا جونم خاطرات تلخ گذشتت و فراموش کن.فراموش که نه،بهشون فکر نکن.برديا از اول زير چشمي تورو نگاه مي کرد و وقتي به بهانه ي دستشويي رفتي،به من گفت که بيام ببينم چه اتفاقي برات افتاده.بي چاره الانم پشت در ايستاده.
بهش گفتم بره بگه که من خوبم.
يکم گذشت و قيافم از قرمزي در اومد.
نفس عميقي کشيدم و ناراحتيام و به گوشه ترين قسمت ذهنم فرستادم...
#پارت113
شب خوبي بود و به درخواست فوق العاده عجيب برديا،من تهران موندم.
همه از هم خداحافظي کرديم و باران و برديا راهي شدن.
شب اصلا خوابم نمي برد و در فکر اتفاقات اخير بودم.
صحبت مشکوک بابا و برديا و الانم که موندن من در تهران!
خوشحال بودم از اين که در کنار خانوادم هستم و ناراحت از اين که ديگه برديا رو نمي بينم.
بالاخره با هر زور و بدبختي که بود،شبم رو صبح کردم...
در حال چيدن ميز صبحانه بودم که متوجه شدم تماسي از باران دارم.
جواب دادم که صداي گرفته و ناراحتش توي گوشي پيچيد:يلدا مي شه بيام پيشت؟
_اره عزيزم،چيزي شده؟
باران:وقتي رسيدم توضيح مي دم.
_باشه پس الان ادرس و برات مي فرستم.
قطع کرد و فکر من و به خودش مشغول کرد.
يعني چي شده!؟
يه حدسايي مي زدم اما تا باران نياد نمي فهمم قضيه چيه؟
romangram.com | @romangraam