#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_112

فکر کنم برديا قضيه ي اميرسام و بهش گفته.

اين متينا هم که از وقتي ازدواج کرده يه زنگ نمي زنه.

چي ميگي يلدا؟هنوز از ديشب تا حالا نصف روز هم نشده!

صبحانه رو با مامان و بابا خورديم و من از اومدن باران،مطلعشون کردم.

نيم ساعت بعد از مکالمه ي من با باران،رسيد و با خوش امد گويي پدر و مادرم،به سمت اتاقم هدايتش کردم.

از قيافش ناراحتي معلوم بود و من نمي دونستم چه طوري بايد ارومش کنم...



#پارت114



سر صحبت و باز کردم و گفتم:خوش اومدي عزيزم،خوبي؟چيز جان خوبه؟

تک خنده اي کرد و گفت:برديا رو مي گي ديگه؟

سرم و انداختم پايين که گفت:اره خوبه،نمي خواد خجالت بکشي زن داداش ايندم.

چشام زد بيرون و گفتم:باران تب نداري؟

زهرخندي کرد و گفت:ندارم ولي ديوونه شدم.

_چي شده عزيزم؟

باران:يه اتفاقاتي افتاده،يعني يه چيزايي و تازه فهميدم.

ناراحت سر به زير شد و با گوشه ي شالش مشغول بازي شد.

_حرف بزن باهام،اين بهتر از سکوته.

حدسم درست بود؛برديا به باران گفته بود که اميرسام برادرشه و باران ناراحت از اين همه سال از دست رفتش بود.

_بارانم ديشب گفتي گذشته ها رو فراموش کنم. تو هم اين کار و بکن و زندگي جديدت و در کنار خانواده ي جديدت رقم بزن.

اين ناراحتي نداره،بايد خوشحال باشي که يه برادر مغرور و غد داري و يه برادر شوخ و بامزه.

لبخندي زد که بغلش کردم و...



#پارت115



و به صحبت هاي متفرقه ادامه داديم.

_مي گم باران داداشت يکم مشکوک نيست؟

باران:چه طور؟

_اخه ديشب گفت من تهران بمونم!

باران:حتما محبتش قلمبه کرده.

خنديدم که گوشيم زنگ خورد.

برديا بود!


romangram.com | @romangraam