#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_110

وقتي همه سوار ماشين شديم،برديا يک لحظه هم چشم از من بر نمي داشت.



راستش يکم خجالت کشيدم و سرخ و سفيد شدم.اروم به باران زدم و گفتم:باران من زشت شدم؟ارايشم زياد نيست؟

باران:چي ميگي دختر؟فوق العاده شدي.

نفس راحتي کشيدم و تا رسيدن مشغول خوش و بش با باران شدم.

به عنوان کادو براش گردنبندم و اماده کرده بودم.اين گردنبند و مادربزرگم بهم هديه داده بود و گفت که هرزمان که احساس کردم کسي و از ته دل دوست دارم و براش خوشحالم،بهش کادو بدم.

چه کسي بهتر از متينا؟

بالاخره رسيديم.

يکم دير شده بود براي همين با عجله از پله هاي محضر بالا رفتم و باز کردن در هم زمان شد با بله گفتن متينا.

به سمتش رفتم و خواهرانه در اغوش کشيدمش.

_مبارکت باشه عزيز دلم،ايشالا هميشه خوشبخت باشي و زندگي ارومي داشته باشي.

گونه ام رو بوسيد و گفت:مرسي يلدا جونم،اگه تو نبودي صفحه ي جديدي از دفتر زندگيم برام باز نمي شد.

اولين نفري بودم که بهش هديه دادم.

وقتي گردنبند و ديد،گفت:اما يلدا اين براي تو خيلي با ارزشه.

_توهم برام با ارزشي.مراقبش باش.

از متينا جدا شدم و به اميرسام هم تبريک گفتم.

به ترتيب روبوسي کردم تا رسيدم به پدر و مادرم...

لحظه اي بهم چشم دوختيم و بعد با تمام عشق و دلتنگي که نسبت بهشون داشتم،در اغوش کشيدمشون.

برديا نزديک ما شد و به پدرم گفت:ببخشيد اقاي سپهري،عرضي داشتم باشما.

پدر با ابهت گفت:بفرمايين.

برديا:اگه مي شه خصوصي صحبت کنيم.

از ما جدا شدن و در گوشه اي از محضر،مشغول گفت و گو شدن...



#پارت112





مدتي بعد هر دوشون به جمع ما ملحق شدن و پدرم با لب خندي معنادار من و زير نظر داشت.

معلوم نبود اين برديا خان باز چه کلکي سوار کرده که بابا به من اين جوري نگاه مي کنه.

طفلي اميرسام توي اين روز مهم تنها بود.

اما برديا هم براش پدر بود و هم برادر،خيلي کمکش کرد و هيچ وقت تنهاش نزاشت.

شب هممون به رستوراني رفتيم و مهمون اميرسام،شام خورديم.

متينا عجيب عاشق شده بود و شيطنت هاي قبلش و نداشت.


romangram.com | @romangraam