#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_106

قرار شد به باران هم بگيم که اميرسام برادرشه،با پدرم حرف بزنيم که دست از کينه و لجبازي چند سالش برداره و بساط عروسي متينا و اميرسام و راه بندازيم.

يه فکرايي هم براي يلدا و اين روستا داشتم.

شب شده بود و ما هم چنان مشغول صحبت بوديم.

به يلدا پيام دادم که با باران بحث اميرسام و پيش بکشن و بفهمن که جواب متينا چيه؟

همشون داخل اتاق يلدا جمع شده بودن و صداشون در نميومد!

به روانشناسم زنگ زدم و قضيه ي قرصا رو گفتم و...



#پارت106



و اونم گفت که هم چين قرصايي رو تجويز نکرده.

پس حدس يلدا درست بود؛هلما با اين کارش مي خواست من و ديوونه کنه و با ازدواج با من ،مال و اموالم و بالا بکشه.

هلما خانم توهم به موقعش حالت و مي گيرم.

يلدا پيام داد که با هزار بدبختي از زير زبون متينا کشيدن و فهميدن که متينا هم نسبت به اميرسام بي ميل نيست.

زهراخانم برگشته بود و بعد مدت ها تونستيم يه غذاي خوشمزه بخوريم.

دورهم جمع بوديم که به يلدا و باران چشمک زدم و سر بحث و باز کرديم.

_اميرسام سنت داره مي ره بالا،ديگه بايد برات زن بگيريم.

متينا:کي به اين زن مي ده اخه؟

اميرسام:همون معلول ذهني که تو رو مي گيره.

دخترا ريز ريز خنديدن.

طفليا نمي دونستن که دارن به خودشون فحش مي دن.

يلدا:متينا مامانت چند وقت پيش به من گفت که يه اقا پسري و برات زير سر داره.

قيافه ي متينا حالت برق گرفته ها شد و بلافاصله به اميرسام زل زد.

اميرسام هم که فکر مي کرد بحث جديه گفت:يعني چي؟پسره کيه؟



يلدا يه ابروشو بالا انداخت و گفت:پسر خوبيه.

اميرسام:مي گم کيه؟

يلدا:اشناس.

جفتشون کلافه بهم نگاه کردن که اين بار،به روي لباي هر سه مون لبخندي جا گرفت.

فردا پس فردا بود که بايد براي اميرسام مي رفتيم خاستگاري.

شام و خورديم و هر کدوم با شب بخيري از هم جدا شديم و به اتاق هامون رفتيم...



#پارت107


romangram.com | @romangraam