#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_105

تعدادشون بيش تر از اون چيزي بود که بتونم از پسشون بر بيام.

يکيشون لگدي از پشت به کمرم زد که باعث شد خم بشم؛بقيه از اين فرصت استفاده کردن و مشت ها و لگد هاي پي در پي مي زدن،تا اين که طاقتم تموم شد و روي زمين افتادم.

صداي جيغ يلدا رو شنيدم که اسمم و صدا مي کرد و به پانيد فحش مي داد.

اون نبايد از ماشين پياده مي شد.

به طرف من اومد و با مشت هاي کوچيکش به اين حيوونا مي زد و مي گفت:ولش کنين اشغالا،چي از جونش مي خواين؟

هولش دادن که افتاد زمين.

چشمم به يلدا بود که طوريش نشه.

لحظه هاي اخري که چشام رو به تاريکي مي رفتن،صداي ترمز چند تا ماشين اومد.

پس رسيدن...

پانيد و نوچه هاش پا به فرار گذاشتن اما بي نتيجه بود و دستگير شدن.

يلدا کنارم نشست و سرم و روي پاش گذاشت.

همون جور که گريه مي کرد،گفت:ببخشيد تقصير من شد،من بهت نگفتم که باديگارد هاي پانيد اومدن.فکر مي کردم که با اين کارم تلافي مي کنم اما...

گريه امونش نداد.

با صداي خش داري گفتم:عيبي نداره،بالاخره همه چي تموم شد.حق داشتي،خودت و مقصر ندون...



#پارت105



دادستان بهم اطمينان خاطر داد که پانيد به جزاي کارش مي رسه.

با کمک يلدا،سوار ماشين شديم و به سمت روستا حرکت کرديم.

توي راه،همه چي و براش تعريف کردم.

از سليم و مادر و پدرم تا قضيه ي خودش و در اخر هم مريضي من.

يلدا:برديا وقتي اين قرصا رو مصرف مي کني حالت بهتر مي شه؟

_نه،راستش بيش تر کلافم مي کنه و کنترلي روي خشمم ندارم.

يلدا:کي برات تجويز کرده؟

_با هلما رفتيم دکتر و از اون طرف اون رفت داروخونه و...

يهو برگشتم سمتش و گفتم:نگو که کار اون بوده!؟

ابرويي بالا انداخت و گفت:من روانشناس نيستم اما قرص هاي ضد افسردگي و روان درماني،معمولا خواب اور و ارام بخش و اين قرصا روي تو برعکس عمل مي کنه.پس دو حالت داره؛يا دوز قرصات بايد بالاتر باشه و يا کلا بيمار نيستي.

با حرفي که زد،فکرم و حسابي به خودش مشغول کرد.

يعني اين همه مدت الکي قرص مي خوردم و به خاطر اين بيماري کوفتي عذاب مي کشيدم؟

بقيه ي مسير و سکوت کرديم تا رسيديم.

باران و متينا از ديدن يلدا خيلي خوش حال شدن و يک لحظه هم تنهاش نمي زاشتن.

با اميرسام توي اتاق کار بوديم و درباره ي همه چي حرف زديم.


romangram.com | @romangraam