#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_107

(يلدا)

وقتي توي اون انباري کوفتي زنداني شده بودم،فکر مي کردم که دنيام تيره و تاريکه.

برديا رو مقصر مي دونستم.

اما وقتي دادستان،پانيد و دستگير کرد،فهميدم که برديا من و فراموش نکرده.

با اون کار بچگانم و لو ندادن محافظ هاي پانيد،احساس شرمندگي مي کردم.

همه چي داشت روي روال عادي زندگي بر مي گشت و من از اين بابت بي نهايت خوشحال بودم.

به زودي متينا هم از جمع ما مي رفت و با اميرسام ازدواج مي کرد.براي اون دوتا هم خوشحال بودم چون لياقت بهترين ها رو داشتن.

به مامان متينا زنگ زدم و همه چي و براشون تعريف کردم و خاطرشون و از بابت داماد ايندشون جمع کردم.

مادر متينا هم با ارزوي خوشحالي و خوشبختي تنها فرزندش،اوکي و داد.

عصر بود و من و باران هر جور شده،متينا رو پيچونديم تا از اتفاقي که قرار بيوفته بويي نبره.

يک دست لباس زيبا براش انتخاب کردم و بعد ارايش ملايمي،از اتاقش خارج شدم تا اماده بشه.

متينا فکر مي کرد که مي خوايم بريم تهران و دور هم يه شام دوستانه بخوريم.

ناگفته نماند که کلي غر زد و من و حسابي کلافه کرد.

برديا هم اميرسام و اماده کرده بود.

وقتي از اتاقش خارج شد و به سمت ما اومد،اولين چيزي که از خدا خواستم اين بود که هميشه متينا رو شاد و خوشبخت نگه داره.

متينا:شما چرا اماده نيستين؟

باران:راستش برديا گفتش که با اون بيايم و تو با اميرسام بري،اخه مي دوني ديگه قضيه چيه؟

و به من اشاره کرد.

متينا هم لب خند مرموزي زد و باشه اي گفت و حرکت کرد.

خدايا مارو ببخش که متينا رو سر کار گذاشتيم.

اميدوار بودم که با خبر هاي خوبي برگردن...



#پارت108

(برديا)



همه از استرس اين که چه اتفاقاتي بين متينا و اميرسام افتاده،در سالن قدم رو مي رفتن.

باران ناخن هاش و مي جويد و يلدا مدام انگشت هاش و بهم فشار مي داد و صداي تيک تيکشون،توي سالن مي پيچيد.

ساعت از هفت گذشته بود و ما هم چنان استرس داشتيم.

گوشيم زنگ خورد که توجه باران و يلدا رو به خودش جلب کرد.

اميرسام بود!

جواب دادم:بله؟

اميرسام:داداش،بله رو گفت.


romangram.com | @romangraam