#هاید
#هاید_پارت_179

به سمت صدا برگشتم.

خودش بود ..

نیشم باز شد و گفتم : تو.. توو زنده ای!!



کارلا: اهم.. متاسفانه یه چند قرن دیگه باید تحملم کنی.



خندیدم و بغلش کردم.

نفسم رو آروم بیرون دادم و گفتم: میدونستم به این راحتیا نمیمیری..

ازش جدا شدم: تو رو فقط من باید بکشم.

_ وایسا ببینم بگو که منو یادته... حوصله حافظه از دست رفتتو ندارم.



با لبخند دندون نماش سرشو تکون داد: نترس.. حافظم سر جاشه.

لبخند زدم و نگاهم به پایین پله ها افتاد.

پدر و مادرم کنار هم ایستاده بودن و مارو تماشا می کردن.

هنوز باورم نمیشد که زندن.

تقریبا صد سال گذشته و نمیدونم الان چجوری باید برخورد کنم... اصلا چی میتونم بگم.



هاوارد ضربه ای به شونم زد و گفت: به نظر من اونا باید از هم کلام شدن باهات بترس.



_ هی دیگه وارد ذهنم نشو..



بعد از کلی سربه سر هم گذاشتن وارد سالن شدیم و دور هم نشستیم.

هر چند یه پروسه بغل و روبوسی رو پشت سر گذاشتم با پدر و مادرم.

ولی با صدا کردن روجا برای خوردن غذا بالاخره از دستشون خلاص شدم و پشت میز نشستم.



_ واای خیلی گشنمه.... انگار یه ماه غذا نخوردم.



روجا: خب چون همینطوره.



درحالی که غذای تو دهنم رو میجویدم سرمو بلند کردم و متعجب نگاهش کردم و گفتم: چی؟؟



کارلایل: درسته... تقریبا یک ماه تو کما بودی.



دوباره شروع کردم به جویدن غذام و با دهن پر گفتم: اوه.. پس چه ماه فلاکت باری براتون بوده.



هاوارد: اره واقعا نبودت حس میشد..



ابروهام بالا پرید: دلت برام تنگ شده بودد؟؟



هاوارد: نه...



romangram.com | @romangraam