#هاید
#هاید_پارت_180
_ اره..
هاوارد: غذاتو بخور بچه..
لبخندم عمیق تر شد: یس... میدونستم دوستم داری.
همه زدن زیر خنده.
مشغول حرف زدن شدن و راجب اتفاقات اخیر و اینکه تمام سایه ها دوباره همراه با نیروهاشون به حالت عادی خودشون برگشتن صحبت میکردن.
مامان بعد از مرگ تائو دوباره خودش شده بود.
همه چی خوب بود و دوباره عین قبل یه خانواده شده بودیم.
البته یه خانواده بزرگ تر.
کارلا و هاوارد کنار هم نشسته بودم و دست همو گرفته بودن.
خشحال بودم که حداقل کارلا به عشقش رسید.
سرمو چرخوندم و به صندلی خالی کنارم نگاه کردم.
نبودش حس میشد.
صندلیم رو عقب کشیدم و از جمع جدا شدم.
وارد حیاط شدم و رو پله ها نشستم.
به بلور روی دستم خیره شدم... اولین بار همینجا تو همین حیاط قدرتم رو بهش نشون دادم.
هنوز برق چشماش رو بعد از دیدن برف یادمه.
با برخورد چیزی به دستم بلور ها از بین رفت و به سمتش برگشتم.
بلیسیمو بود.
کنارم روی زمین نشست و سرش رو زیر دستم جاکرد.
هم متعجب بودم هم خوشحال.
روزی که با بلی اشنا شدم... داشتم مایا رو اذیت میکردم.
در اصل از اون تعریف می کردم.
ولی هیچوقت نتونستم از احساس واقعیم بهش چیزی بگم.
دستی روی گردنش کشیدم و گفتم: عجیب منو یاد اون میندازی بلی...
تک تک سلولای بدنم به عطر موهات احتیاج داره... سیاه سوخته!
پایان.
romangram.com | @romangraam