#هاید
#هاید_پارت_178


پلکام سنگیم شد و تو تاریکی مطلق فرو رفتم.



چشمام رو باز کردم.

نور چشمم رو اذیت می کردم.

دستمو روی صورتم گذاشتم و آروم بلند شدم.

با دیدن دستام چشمام کاملا باز شد.

هیچ اثری از زخم روی دستم نبود.

همشون از بین رفته بودن.



هاوارد: به به.. زیبای خفته... بالاخره بیدار شدی!



به سمت صداش برگشتم.

به چهار چوب در تکیه داده بود و نگاهم میکرد.

_ من مردم؟



هاوارد: اره.. منم فرشته مرگتم.



اروم با مشت ضربه ای به پام زدم: لعنتی... من منتظر حوری بودم.



خندید و وارد اتاق شد: خب منم حوری توام.



با لبخند چندشش هی جلوتر میومد.

قیافم رو جمع کردم و گفتم: ولی من تعریفم از حوری چیزی دیگه ای بود....



هاوارد: مثلا چی بود؟



_ مثلا یه دماغ کوچیکتر و موهای بلند و هیکل ظریف تر..با پوست تیره... و چشمای براق مشکی.



هاوارد: امم... چقدر این مشخصات برام آشناست.



پتو رو کنار زدم و گفتم: اره..

ولی تو دماغ خرطومی فقط میتونی حاصل گناه های تائو باشی.



خندید و خیز برداشت سمتم و گفت: اون زبوونت رو میبرم آخر.



از رو تخت پایین پریدم و دویدم سمت در و داد زدم: بازم تهدیدای پوچ..

محکم به شخصی که پشتم بود برخورد کردم.



کارلا: هیی آرومم...




romangram.com | @romangraam