#هاید
#هاید_پارت_172


اون فقط باهام مبارزه میکرد... من روبه روش بودم تو مشتش.. با یه اشاره میتونست تمام نیروم رو مال خودش کنه.

برگشتم و بهش نگاه کردم...

کارلا هی حمله میکرد و اون فقط دفاع.... دقیقا کاری که با من کرد.



هاوارد: اون بیشتر از صد تا نیرو داره ولی ...

مکث کرد و بلند شد.



دیگ جون حرف زدن هم نداشتم... لبهام خشک شده بود.

آب دهنم رو به سختی قورت دادم.

نگاهم سمت کارلا چرخید... پاش رو روی میز گذاشت و به سمت لاریسا خیز برداشت.

موهاش قرمز شده بود و تمام بدنش شعله ور شده بود.



هاوارد دوید سمتش و داد زد: نههه... کارلا صبر کن!!



[ کارلا ]

رو زمین فرود اومدم و برگشتم سمتش.

نگاهش به لاریسا بود....

رنگ چشماش فرق کرده بود.

وارد ذهن لاریسا شده بود.



تائو: چه نمایش باشکوهی!



چرخیدم سمت صداش...

دستش رو گذاشته بود رو گردن پیتر و اروم به سمتمون میومد.

دوباره بدنم داغ شد.



تائو نگاهش رو به رایکا دوخت: اوه... ببین کی داره اخرین نفس هاش رو میکشه..



به رایکا خیره شدم... بی جون روی زمین افتاده بود و صورتش خیس عرق بود.

زخمای روی تنش به رنگ سیاه بودن... سم سایه ها وارد بدنش شده بود.



برگشتم سمت تائو و با فک قفل شدم غریدم: میکشمتت..



دستش رو بیشتر رو گردن پیتر فشار داد و گفت: یواش خانوم کوچولو... وگرنه دکیتون هم میره پیش دخترش.



لاریسا از کنارم رد شد و به سمت تائو رفت.

کنارش ایستاد و بهم چشم دوخت...

هاوارد: همه چیی زیر سر توعه....!



تائو: معلومه که کار منه... خیلی وقت بود منتظر این صحنه بودم.


romangram.com | @romangraam