#هاید
#هاید_پارت_173
گیج نگاهش کردم.. اون چی داشت میگفت.
به لاریسا چشم دوخت و گفت: برش دار...
نگاهم سمت لاریسا چرخید... دستش رو بالا برد و ماسکش رو کنار زد.
یه قدم عقب رفتم...
سالن دور سرم میچرخید ...
امکان نداره.
سرشو بلند کرد و به چشمای عسلیم چشم دوخت..
خودش بود.
تند تند پلک زدم و سرمو تکون دادم: امکان نداره.
تائو: ام.. چرا داره.
من عنصر اصلی نیستم... برای جذب نیروها یکی از شمارو میخواستم.
چشماش رو تو حدقه چرخوند: پدرت خیلی ضعیف بود...
منم مادرت رو ترجیح دادم.
_ مامان..
لاریسا مادرم بود...
دستای هاوارد روی شونم قرار گرفت: به خودت بیا کارلا..
نگاهم مستقیم به لاریسا بود.
نمیتونستم هضم کنم که مسبب همه اتفاقات اون بوده.
هاوارد: اون خودش نیست کارلا...
نگاهش کن... اون تحت فرمان تائوعه.
درست عین رایکا... عین روجا.
پاهام سست شد و دستم رو به ستون سنگی کنارم تکیه دادم.
این همه سال... جفتشون زنده بودن.
یعنی این همه سال از مادر خودم فرار میکردم!
تائو با لبخند شرورانش رو به هاوارد گفت: تلاش نکن... قدرت تو در مقابل قدرت پدرت هیچِ...
هاوارد نگاهش رو به گردنبند لاریسا دوخت.
همون بود..
همونی که رایکا دزدید.
نگاهم چرخید سمت هاوارد...
عصبی بود.
دستاش مشت شده بود و نگاهش خیره به پلاک گردن لاریسا بود.
romangram.com | @romangraam