#هاید
#هاید_پارت_171
زخم سایه ها به این راحتیا درمان نمیشه
.
به روجا نگاه کردم و گفتم: پدرمو ببر یه جای امن..
سرشو تکون داد و دوید سمت کارلایل... بازوش رو گرفت و بلندش کرد.
کارلایل برگشت سمتم و گفت: شیطنت نکن پسر..
لبخندی زدم: کارای غیر ممکن ازم نخواه.
لبخند زد و سرشو تکون داد و همراه روجا رفتن.
دور شدن و با صدای ناله کارلا برگشتم... روی زمین افتاده بود و نفس نفس میزد.
لاریسا روی هوا معلق بالای سرش ایستاده بود..
دیدم تار شد..
زیر پام خالی شد ...
دستی دورم حلقه شد... چشمای خمارم رو چرخوندم سمت هاوارد و خندیدم: مهربون شدی..
با قیافه عبوسش نگاهی به زخمام کرد و گفت: دهنتو ببند رایکا...
کمکم کرد رو زمین بشینم.
هوا خیلی گرم تر شده بود... زمزمه کردم: از گرما متنفرم...
هاوارد: سم وارد بدنت شده... اگه به قلبت برسه میمیری.
ما بین دردم همراه با ناله قهقه زدم: بهتر! تو که از خداته.
نگاهی به کارلا که درحال مبارزه با لاریسا بود کرد و بعد کمی مکث گفت: اره... ولی نه توسط کس دیگه ای... خودم باید بکشمت..
پس سعی کن نمیری.
با لبخند سرم رو تکون دادم و گفتم: اطاعت میشه قرباتن..
کنترل قدرتم دستم نبود و رنگ چشمام هی تغییر میکرد و دوباره به حالت اصلیش برمی گشت..
بازوی هاوارد رو گرفتم و به کارلا اشاره کردم: کمکش کن...
با دیدنم ابروهاش تو هم رفت و گفت: چشمات!
تو هنوز نیروت رو داری؟؟
_ معلومه که دارم...
نگاه متعجبش رو به لاریسا دوخت و گفت: چرا قدرتت رو نگرفته؟
با حرفش رفتم تو فکر...
حق با اون بود...
romangram.com | @romangraam