#هاید
#هاید_پارت_157

هیچ عکس العملی نداشت... تو سکوت نشسته بود و هر بار اون نور طلایی رو سمت یکی از جنازه ها هدایت میکرد.

جلو تر رفت و دوباره صداش زدم: روجاا... صدامو میشنوی؟؟

بازم هیچ واکنشی نشون نداد...

یه صدایی از راهرو اومد ... انگار چند نفر داشتن وارد اینجا میشدن.

خودم رو روی جنازه ها انداختم و چشمام رو بستم.

سه تا نگهبان اومدن سمت ادمایی که نیروی روجا بهشون وصل شده بود.

با نیزه تو دستشون ضربه ایی به قفس زدن و روجا چشماش رو باز کرد و اون نور از بین رفت....

ولی به خاطر وجود مشعل های تو دستشون هنوز اطراف روشن بود.





ادمایی که نیروی روجا بهشون وصل شده بود کم کم شکل ظاهریشون عوض شد و تبدیل به سایه شدن.

کلمه هاید روی دستم درخشید ...

اونا.. ادم بودن...

ادمایی مثل ما ... از جنس ما.

پس لاریسا اینجوری سایه هاش رو میسازه... با استفاده از قدرت یه شیپ شیفتر!!

نگهبانا همراه سایه های جدیدشون بیرون رفتن.

دست جنازه ای که کنارم بود رو از روی سینم بلند کردم و رو زمین نشستم..

دوباره همه جا روشن شد و نور طلایی رنگی از روجا به چند تا از جنازه ها متصل شد.

بلند شدم و به سمت قفسش رفتم...



دستمو روی میله ها کشیدم و صداش زدم: روجا..

به روبه روش خیره شده بود و حتی پلک هم نمیزد...

به اطرافش نگاه کردم هیچ زنجیری بهش وصل نبود... خیلی راحت میتونست خودش رو از اونجا بیرون بیاره ولی اون فقط نشسته بود و به روبه روش نگاه میکرد.

خم شدم و از رو زمین یه سنگ کوچیک برداشتم...

باید کاری که نگهبان کرد رو امتحان میکردم... اون با نیزه ضربه ارومی به میله ها زد و قدرت روجا قطع شد.

سنگِ تو دستم رو گرفتم و با تردید به میله نزدیک کردم و اروم ضربه ای بهش زدم.

با صدایی که ایجاد کرد... نور از بین رفت و همه جا تاریک شد.

هیچ جارو نمیتونستم ببینم ..

میله هارو گرفتم و دوباره صداش زدم: روجا..



صداش تو گوشم پیچید: تو .. تو دیگه کی هستی؟



دستم رو بالا بردم و با بلورهای آبی رنگم اطراف رو روشن کردم.

با دیدنم گفت: رایکا... چطوری اومدی اینجاا؟؟

نکنه تورو هم گرفتن؟



_ فکر کن یه درصد...



لبخند زد و گفت: خوشحالم که دوباره میبینمت..



_ میدونی که این افتخار نصیب هر کسی نمیشه...

romangram.com | @romangraam