#هاید
#هاید_پارت_158
خندید و خواست جوابم رو بده... ولی چشماش رو بست و سرشو بین دستاش گرفت.
_ هی ... خوبی؟
روجا: سرمم.. سرم خیلی درد میک...
دردش اجازه حرف زدن بهش نمیداد و فقط به خودش میپیچید.
همونطور سرش رو بین دستاش گرفته بود که یهو از هوش رفت.
_روجا... روجا چشمات رو باز کن.. هی صدامو میشنوی؟
لعنتت بهت!
مجبور شدم بلورهام رو خاموش کنم تا بتونم با دوتا دستم قفل قفس رو باز کنم.
دستامو روی قفل گذاشتم و با یه بار پلک زدن رنگ چشمام رو عوض کردم و از نیروم استفاده کردم تا عین پودر کردن دستگیره، قفلم پودر کنم.
همه جا روشن شد و دوباره همون نور طلایی رنگ..
نگاهم رو از قفل گرفتم و گفتم: روجا.. داری چه غلطی میکنی.؟
دوباره به حالت زامبی برگشته بود و به روبه روش خیره بود.
سنگ رو برداشتم و خواستم دوباره به میله ها ضربه بزنم ولی با دیدن دستبندِ توی دستش..
سنگ رو زمین انداختم.
با گردنبند وارد ذهن من شد و الان...
با اون دستبند داره روجارو کنترل میکنه.. لعنتی!
دویدم سمت قفل و دوباره از قدرتم استفاده کردم... اول باید در این قفس رو باز میکردم.
قفل رو تو دستم گرفتم و با نیروم پودرش کردم.
از رو زمین سنگ رو برداشتم و به میله ها زدم... روجا به حالت اولش برگشت.
_ بگو که خودتی.. نمیتونم تمام روز اینجا وایسم رو با این سنگ به میله ها بزنم.
روجا: رایکا.. تویی؟
هنوز اینجایی؟
دستم رو گرفتم جلو صورتم و با بلورهام اطراف رو روشن کردم: اره...
حالا لطف کن از اون زندان بیا بیرون باید بریم.
سرش رو تکون داد و به سمت درِ باز شده قفس حرکت کرد و منم کمکش کردم تا بیرون بیاد.
دستش رو گذاشت رو سرش و دست دیگشم گذاشت رو شونم.
_ اوه.. نگو که باز قراره از هوش بری!
سرش رو به نشونه منفی تکون داد و گفت: نه من فقط ... من فقط..
دستش که رو شونم بود رو گفتم و دستبند رو از دستش کشیدم و پرتش کردم داخل قفس و گفتم: تو فقط چی؟
نگاهشو اول به دستش بعد به من داد و گفت: خوبم..
romangram.com | @romangraam