#هاید
#هاید_پارت_156
میتونست حداقل دوتا تابلو بزاره اینجا... خجالت آوره.
به انتهای راهرو رسیدم و خوردم به دوراهی... دوتا راهرو دیگه وجود داشت.
نمیدونستم باید کدومو ادامه بدم... از اینجور انتخابا متنفرم.
چشمام رو بستم و شروع کردم به خوندن:
لاریسا برو گمشو
برو تاکسی سوار شو
اگه تاکسی گرونه
اتوبوس یه قرونه
چشمام رو باز کردم و به دستم که به سمت راهرو راست بود نگاه کردم...
خب مثل اینکه باید این سمتی بریم.
راه افتادم و وارد راهرو سمت راست شدم...
با دیدن دری که ته راهرو قرار داشت مکث کردم.. برگشتم و به عقب نگاه کردم... کسی نبود.
چطور ممکنه جلو این در نگهبان نباشه؟!
آروم قدم برداشتم و به سمتش رفتم... با تردید دستمو رو دستگیره گذاشتم و فشردم.
برخلاف تصورم باز شد... متعجب به درِ باز شده نگاه کردم و کامل بازش کردم..
اینجا اتاق نبود.... یه راهرو دیگه بود.
پله میخورد و میرفت پایین.... این دیگه چه وضعشه... عمارت یا هزار تو؟!
در و بستم و از پله ها پایین رفتم...
کم کم داشت تاریک میشد، دستم رو بالا اوردم و بلور های آبی رنگی تو دستم شکل گرفت...
اندازه روشنایی قبلش نبود... ولی همین که میتونستم پله هارو ببینم کافی بود.
پایین تر رفتم و کم کم دوباره روشن شد.
دستم رو مشت کردم و بلورای تو دستم ناپدید شدن.
نور رو دنبال کردم...
با برخورد پام به یه چیزی بلند آخی گفتم و برگشتم سمتش...
با دیدن جنازه ای که روی زمین بود درد پام رو فراموش کردم.
خم شدم و نبضش رو چک کردم..
زنده بود... ولی اینجا چیکار میکنه... اصلا دختر به این کوچیکی چرا باید تو یه همچین راهرویی باشه.
کنجکاوتر از قبل به راهم ادامه دادم... کل راهرو پر بود از ادمای بی جونی که رو زمین افتاده بودن.
همشون زنده بودن ولی بیهوش!
داشتم کم کم میترسیدم... هرچقدر که جلوتر میرفتم تعداد ادمای بی جون روی زمین هم بیشتر میشد.
هیچی نیست رایکا... به راهت ادامه بده.
ته تهش مرگه دیگه... تو هم که هزار بار مردی...
پس برو پسر برو...
لبم رو با زبون تر کردم و به راهم ادامه دادم...
جلو تر رفتم و درخشش نور طلایی رنگ هم هی بیشتر و بیشتر میشد.
به راهم ادامه دادم و با دیدن شخص روبه روم، خشکم زد!
داخل یه قفس بزرگ نشسته بود و چشماش رو بسته بود..
این نور طلایی هم از اون بود...
جلو تر رفتم و صداش زدم: روجا...
romangram.com | @romangraam