#هاید
#هاید_پارت_155
با افتادن نگهبانا دستم رو مشت کردم و گفتم: حتما باید کتک بخورید..
سرمو از رو تاسف تکون دادم و با پام بدن بی جونشون رو کنار زدم و وارد حیاط شدم.
با دیدن صحنه روبه روم سرِ جام خشکم زد: اوپس..
دور تا دورم پر از سایه بود.
نیزه هاشون رو به سمتم گرفتن و دویدن سمتم...
دستم رو بالا بردم و قبل از برخورد نیزه هاشون به لباسم... به یخ تبدیلشون کردم ...
یه چرخش و حالا نوبت بقیشونه.
با پام به سینه یکیشون ضربه زدم و به عقب پرتش کردم و با دستم سایه های دیگه رو که به سمتم میومدن رو به یخ تبدیل کردم..
خیلی زیاد بودن...
تعدادشون هر لحظه بیشتر میشد، بیشتر از چیزی که اول دیدم...
درحالی که نیزه های کوچک یخیم رو به سمتشون پرتاب میکردم به اطراف نگاه کردم...
دنبال راهی بودم برای فرار از دستشون...با دیدن پنجره بازی که رو عمارت قرار داشت لبخند زدم.
فاصلش زیاد نبود... میتونستم وارش شم.
بیخیال نیزه ها شدم و به سمت پنجره دویدم... سرعت اونا از من بیشتر بود و چند قدم باهام فاصله داشتن.
دستم رو به سمت زمین نشونه گرفتم و یه کوه یخی کوچیک درست کردم.
چند سانت تا نابودیم باقی مونده بود که با فشار پام روی کوه یخی خودم رو به بالا مرت کردم و از پنجره اویزون شدم.
نفس زنان به پایین نگاه کردم...
غیبشون زده بود.... هیچ اثری از سایه ها نبود.
آب دهنم رو قورت دادم و خودم رو کشیدم بالا...
وارد اتاق شدم و به اطراف نگاه کردم.
به بزرگی اتاق من نبود...
یه تخت تک نفره گوشه اتاق قرار داشت... یه فرش گرد زرشکی رنگ هم وسط اتاق بود.
پرده ها هم هم رنگ فرش بود و هیچ اثری از کمد و سرویس بهداشتی نبود...
این دیگه چه جور اتاقیه... از یه همچین عمارتی توقع نداشتم تو اتاقاش وسیله نداشته باشه.
لاریسا هم گدا از آب در اومد.
دستمو رو دستگیره گذاشتم و فشار دادم... ولی باز نشد.
دوباره فشار دادم و این بار محکم تر.
قفل بود.
لعنتی... اینجا اتاق زندانیاشونه.
افرین پسر خودت با پای خودت اومدی تو زندانت....
به سمت پنجره رفتم و به پایین نگاه کردم... خبری از سایه ها نبود... ولی نمیتونستم ریسک کنم و دوباره برگردم اونجا.
مطمئنم با فرود اومدن من رو کوه یخیم سرو کلشون پیدا میشه.
دوباره برگشتم سمت در و دستمو رو دستگیره گذاشتم .
نفس عمیق کشیدم و چشمامو بستم.
با پودر شدن دستگیره تو دستم چشمام رو باز کردم.
با خنده در رو باز کردم و رو به نگهبان گفتم: واقعا فکر کردید میتونید رایکارو تو یه اتاق اوونم به رنگ قرمز... نگه دارید؟!
قبل از اینکه مهارت های رزمیش رو نشونم بده با مشت زدم تو بینیش و گفتم: خیلی کندید...
روبه روم یه راهرو بزرگ بدون هیچ وسیله ای بود.
نه مثل اینکه واقعا گداست..
romangram.com | @romangraam