#هاید
#هاید_پارت_149
رایکا میخواست بهش دست بزنه .. ولی بلی بهش حمله کرد و افتاد دنبالش.
اون روز مایا هم پیشمون بود.
سرمو بلند کردم و به مبلی که اون روز با مایا روش وایساده بودیم نگاه کردم.
صدای خنده هامون تو گوشم پیچید..
به جای کمک به رایکا داشتیم بهش میخندیدیم و اون داشت دور خونه میدوید.
نگاهم رو دوباره به بلی دادم.
با چشمای براقش بهم خیره شده بود... لبخندی زدم و گفتم: تو هم یادت اومد مگه نه!
هاوارد: کارلاا...
بلند شدم و برگشتم سمتش و گفتم: چیشده.. چیزی پیدا کردی؟؟
دستش رو بالا آورد و گردنبندی که تو دستش بود رو نشونم داد و گفت: این... چجوری رفته تو گردن رایکا؟
_ چی؟؟
جلو رفتم و دستم رو دراز کردم تا گردنبند رو ازش بگیرم ولی دستش رو عقب کشید و گفت: نه.. نباید بهش دست بزنی.
_ نمیفهمم... چرا نباید دست بزنم.
اصلا تو پیش رایکا چیکار داشتی.... مگه نگفتی میری اتاق پیتر رو بگردی؟
هاوارد: اره ولی یه حس عجیبی داشتم و به اتاق رایکا کشیده شدم...
این گردنبند... تو گردنش بود.
نگاهم رو دوباره به گردنبند دوختم ... آشنا بود.
قبلا هم دیده بودمش.
_ نمیدونم از کجا آورده.... ولی چند باری تو گردنش دیده بودمش.
مثلا همین امروز که داشتیم باهم شوخی می کردیم...
با یاد آوری چند ساعت قبل و خنده های رایکا،
ادامه حرفم رو نزدم...
سرمو پایین انداختم و آروم گفتم: دلم براش تنگ شده.
جلو اومد دستش رو گذاشت رو شونم و گفت: کارلا... خیلی مهمه.
یادت بیار که از کِی این گردنبند رو تو گردن رایکا دیدی؟
سرمو بلند کردم و با حالت فکر به طرح روی لباسش نگاه کردم.
چند بار پلک زدم و گفتم: دقیق نمیدونم ولی... فکر کنم اولین بار...
تو اتاقم...وقتی فهمیده بود میخوایم دوباره قلاده رو ببندیم بهش...
بهش نگاه کردم: اره.. همون روز بود... یهو وارد اتاقم شد.
چطور؟؟
اون گردنبند مگه چی داره؟
دستی که گردنبند رو گرفته بود مشت کرد و گفت: برای پدرمه...
romangram.com | @romangraam