#هاید
#هاید_پارت_150
خیلی وقت بود که ندیده بودمش...
به پلاکش که از مشتش اویزون بود نگاه کردم و گفتم: انگار... یه چیزی توش هست!
سرش رو تکون داد و گفت: اره.. قدرتش.
نیروی پدرم به این گردنبند انتقال داده شده،
برای من!
باید چند سال پیش... ازش استفاده میکردم و نیروم رو بیشتر میکرد.
ولی گمش کردم...
چشم از گردنبند گرفتم و به تیله های آبی هاوارد دوختم: قدرتت پدرت چی بوده؟؟
هاوارد: کنترل ذهن... درست عین من.
نگاهی به پلاک انداختم و گفتم: امکانش هست که... این قدرت رو رایکا تاثیر گذاشته باشه؟
دستی به گردنش کشید و رفت سمت مبل،
نشست و گردنبند رو انداخت رو میز و گفت: اره....ولی تا وقتی بلد نباشی ازش استفاده کنی... آسیبی بهت نمیزنه.
به مبل تکیه دادم و گفتم: دارم عقلم رو از دست میدم...
اخه رایکا با این گردنبند چیکار داشته؟؟
از کجا آوردتش؟
اووف...
سرش رو بین دستاش قرار داد و گفت: نمیدونم...
تنها چیزی که میدونم ...
سرش رو بلند کرد و گفت: اینه که رایکا مایا رو نکشته.
_ یعنی چی؟؟
میخوای بگی که اون رایکا نیست؟
هاوارد : نه نه... منظورم اینه که... رایکا فقط یه وسیله برای انجام این کار بوده.
به گردنبند اشاره کرد و ادامه داد: یکی بهش دستور داده که این کارو کنه.
دستم رو جلو دهنم گرفتم و زیر لب گفتم: آه... رایکای من.
سرش رو به سمت پله ها کج کرد و ابروهاش به هم گره خورد.
دستم رو پایین اوردم و گفتم: چیزی شده؟
هاوارد: یکی اون بالاس...
_ چی؟
romangram.com | @romangraam