#هاید
#هاید_پارت_148
صداش خفه شده...
انگار میخواسته غرش کنه ولی یه چیزی صداش رو ازش گرفته.
رو پله نشستم و گفتم: اینجا چه خبره...
چه اتفاقی داره میفته.
نگاه آبیش رو بهم دوخت: پیتر و تائو هم غیب شدن...
_ چی؟
یعنی چی که غیب شدن؟
خودمم پیتر رو دیدم کنار اتاق وایساده بود.
بلند شد و گفت: اره... ولی بعدش ناپدید شدن... جفتشون.
همه جارو گشتم... هیچ اثری ازشون نیست.
دستم رو از لای موهام بیرون کشیدم و به بلی خیره شدم.
هاوارد: تائو قبل از تمام این اتفاقات... یوری و دوستاش رو فرستاد تا برن!
_ یعنی....
میخوای بگی که..
هاوارد: اره... انگار که میدونست قراره اتفاقی بیفته.
بهش خیره شدم: مایا هم قبل از مرگش میخواست باهات حرف بزنه...
یعنی اونم چیزی فهمیده بود؟؟
دستش رو کلافه رو صورتش کشید و گفت: نمیدونم... هیچی نمیدونم.
همه چی سریع اتفاق افتاد.
_ باید پیتر رو پیدا کنیم...
اومد کنارم و گفت: یه سر به اتاقش میزنم ... شاید سرنخی چیزی پیدا کردیم.
سرمو تکون دادم و گفتم: باشه... من حواسم به بلی هست.
نگرانش نباش.
کمی خیره نگاهم کرد و پله هارو بالا رفت.
کنار بلی رو زمین نشستم و اروم دستم رو بردم سمتش.
یاد روزی افتادم که برای اولین بار بلی رو دیدیم...
romangram.com | @romangraam