#هاید
#هاید_پارت_147

هاوارد: باید حرف بزنیم..



_ کمکم کن فراموشش کنم.



هاوارد: میخوای... وارد ذهنت شم و باعث شم که فراموشش کنی؟



_ فقط میخوام مرگش رو از یاد ببرم...

کنارم نشست و گفت: حالت خوب میشه اینجوری؟



درخالی که به جنازه رایکا خیره بودم سرمو به نشونه منفی تکون دادم و اشک دیگه ای رو گونم افتاد.

پلک زدم و با دست صورتم رو پاک کردم و نگاهمو به هاوارد دوختم.



_ من دیگه هیچوقت خوب نمیشم...

بدون رایکا... کارلا هم نیست.

بلند شدم و ادامه دادم: میرم سراغ لاریسا... وقتش رسیده.



بلند شد و روبه روم وایساد و گفت: الان عصبی... نباید تصمیم اشتباه بگیری..



_ پیتر کجاست... باید باهاش حرف بزنم.



لبش رو تر کرد و گفت: راجب همین باید حرف بزنیم.



ابروهام به هم گره خورد و سوالی نگاهش کردم.



هاوارد: دنبالم بیا.



رفت سمت در و از اتاق خارج شد... به رایکا نگاهی انداختم و لبخند تلخی زدم.

پشت سرش از اتاق بیرون رفتم.

خبری از مایا که تبدیل به بلور برف شده بود، نبود.



هاوارد: جمعش کردم... تو یه ظرف ریختم و بردم تو ضلع غربی.



نگاهم چرخید سمتش: متاسفم... بابت مایا.

نمیدونم رایکا چرا این کارو کرد... ولی مطم..



پرید وسط حرفم: نمیخوام راجبش چیزی بشنوم..



راه افتاد و پله هارو پایین رفت.

دنبالش رفتم و با دیدن بلیسیمو که رو زمین افتاده بود و سخت نفس میکشید، پله های اخر رو تند تند پایین رفتم و گفتم: چش شده؟



کنارش نشست و دستی رو گردن بلی کشید و گفت: ترسیده... نمیدونم چی دیده که انقدر ترسوندتش.

romangram.com | @romangraam