#هاید
#هاید_پارت_119
خندید و باهم هم قدم شد.
کنار هم رو مبل نشستیم و پرسیدم: چیشده؟
هاوارد: صاحب اون مخزن...مرده.
رایکا: ایول..
_ چطور؟!
الان چیکار باید کنیم؟
هاوارد: من به تمام ادمام تو هر نقطه جهان خبر دادم.
صاحبش تو اسپانیا زندگی میکنه.
یه دختر به اسم مارتا... ۲۱ ساله.
رایکا متعجب گفت: بیست و یک سال؟
هاوارد رو به رایکا گفت: نمیدونم سن دقیقش چنده... ولی مسلما بیست و یک نیست.
چون مثل شما نیرو داشته.
رایکا: و مثل خودت.. راستی تو چند سالته؟
هاوارد به میل تکیه داد و گفت: سیصد و سی سال.
از تو بزرگ ترم..
رایکا یه ابروش رو بالا داد و گفت: بهت بیشتر میخوره..
دستم رو گذاشتم جلو دهنم تا خندم مشخص نشه.
ولی انگار از چشم هاوارد پنهون نمونده بود و با چشماش داشت قورتم میداد.
مایا: تو خودت چند سالته؟؟
رایکا گلوش رو صاف کرد و گفت: دویست و بیست..
مایا با چشمای قابلمه ایش به من نگاه کرد و گفت: تو چی؟؟
دستم رو از رو لبم کنار زدم : امم.. خب.
من و رایکا تقریبا هم سنیم... دویست و بیست و چهار.
مایا یه نگاه گذری به هممون انداخت و گفت: با یه مشت پیر پاتال هم خونه شدم.
رایکا دستی به چونش کشید: ولی من از تو جوون ترم.
romangram.com | @romangraam