#هاید
#هاید_پارت_118


اخ وقتی که کارلا رو تو اب پر از یخ غرق میکردم.



مایا رو پله ها وایساد و متعجب به رایکا چشم دوخت و گفت: خواهرت رو تو اب خفه میکردی؟



رایکا: چرا اونجوری نگام میکنی....

خب اونم اتیشم میزد.



مایا این بار با چشمای گرد شده به من خیره شد: از تو توفع نداشتم.



رایکا: یعنی از من توقع داشتی؟؟



مایا دوباره نگاش کرد: اره... از تو هرچیزی بر میاد.



دوباره راه افتادن رایکا گفت: ولی بهتره بدونی... اول اون شروع کرد.



مایا: بازم... تو مقصری..



رایکا: چی؟؟

آخه چراا؟



مایا: چون صد در صد یه کرمی ریختی... کارلا از قصد به کسی صدمه نمیزنه.



بعدِ حرفش رفت سمت هاوارد و پیتر.



کنار رایکا وایسادم و گفتم:چه خوب شناختتت..



نگاهم کرد و با چشمای ریز شده گفت: تو هم خوب خودتو تو دل بقیه جا کردیا..



خندیدم و گفتم: دیدی همه چیز جذابیت نیست‌.



خنده مصنوعی کرد و گفت: هه هه هه...

به مایا اشاره کرد و گفت: باز من یه تلاشی میکنم... همین شناخت خودش یه قدم به سمت دوس داشتنه.

نگاهم کرد: تو چی؟؟..



_ من چی؟



لبخند زد و با چشماش به هاوارد که بهمون خیره شده بود اشاره کرد .



بازوش رو گرفتم و گفتم : چرت و پرت نگو راه بیفت.




romangram.com | @romangraam