#فرشته_نجات_پارت_197
تو سکوت لحظه هام ببین چه ؼوؼایی می شه
روی چشمام جا داری ، اگه منت بزاری
منو از خودت بدونی و بگی دوسم داری
آره منم دوست دارم ، محاله تنهات بزارم
تو وصله ی جون منی منم فقط تو رو دارم
آره منم دوست دارم ، محاله تنهات بزارم
تو وصله ی جون منی منم فقط تو رو دارم...
آره منم دوست دارم ، محاله تنهات بزارم
تو وصله ی جون منی منم فقط تو رو دارم
آره منم دوست دارم ، محاله تنهات بزارم
تو وصله ی جون منی منم فقط تو رو دارم
آخر شب که عاقد آمد فامیل های درجه یک توی اتاق مخصوص جمع شدند تا مراسم عقد بر پا شود ...
قبل از این که عاقد شروع کند عمه ی تارلا رو به ایلسا گفت : می بخشید عزیزم این حرفو می زنم اما ما
اعتقاد داریم شگون نداره یه زنه مطلقه تو اتاق عقد باشه شنیدم شما از شوهرتون جدا شدین درسته ؟! ...
ایلسا خشکش زد ... نگاه همه از جمله ارشیا به سمتش برگشت ... نگاهش را به سمت ارشیا چرخاند ...
ؼم توی چشماش بی داد می کرد ... ارشیا لرزید ... ایلسا نگاهش را از او برگرفت و سرش را پایین
انداخت و بی هیچ حرفی از اتاق خارج شد ...
فرهاد تا آخرین لحظه به او نگاه کرد ...
وارد سالن خالی از جمعیت شد ... بؽضی که از سر شب توی گلویش مانده بود شکسته شد و اشک هایش
بر روی گونه هایش فرو ریخت ...
لباس هایش را بر تن کرد و به سمت در خروجی به راه افتاد ...
* * * * *
در آپارتمانش را باز کرد و وارد آن شد ... کیؾ و مانتویش را روی راحتی انداخت و به سمت اتاقش
رفت ... وارد حمام شد و با همان صورت آرایش کرده و موهای شنیون شده زیر دوش رفت ... آب سرد
بدنش را به لرزه انداخت ... هوا هم سرد و سوز بدی بدنش را می آزرد ...
چشم بست و سر به زیر روی زمین نشست ... اشک هایش آرام آرام می بارید ... خسته بود و بی رمق
... شیر آب را بست و بیرون آمد ... لباس هایش را عوض کرد و شوفاژ های خانه را روشن کرد و زیر
پتو رفت ... عکس ارشیا از روی عسلی برداشت و بؽل گرفت و صورتش را بوسید و همانطور که قاب
را درآؼوش داشت به خواب رفت ...
* * * * *
هر سه عروس با بدرقه ی پدر و مادرشان راهی خانه های خود شدند ... مادر ها هم پشت سرشان گریه
می کردند ... بردیا با خنده گفت : اِی خدا اینا هم که رفتن ... تو رو خدا یه نفرم واسه من بفرست دیگه !
همه خندیدند
بردیا : چتونه خو ... دعا هم نمی تونم بکنم ؟
ستاره : تو هیچیت به آدم نرفته
بردیا : نه که تو رفته دماؼو !
ارسلان به حرؾ آمد : با زن من درست صحبت کن بردیا!
بردیا با لحنی که انگار ترسیده گفت : وای ننه یادم نبود که شما دیگه از این به بعد صاحاب دارین !
دوباره همه خندیدند و همانطور از هم خداحافظی کردند و به سمت خانه های خود رفتند
فصل بیست و شش
تقریبا دو ماهی از آن شب گذشت ... نزدیک عید بودند و خیابان ها شلوغ و ترافیک سنگین ... ایلسا از
صبح به دنبال کار از خانه خارج شد خیلی از شرکت ها را زیر پا گذاشت اما کار نبود در آخر دست از
پا دراز تر به خانه برگشت ... عصبی کیفش را روی زمین پرت کرد و روی مبل نشست ... کلافه
دستش را به سرش گرفت ... نمی دانست که چقدر در آن حالت بود که در زده شد ... بی حوصله از جا
romangram.com | @romangram_com