#فرشته_نجات_پارت_198

برخاست و به طرؾ در رفت : کیه ؟

در کمال تعجب صدای مادرش را شنید : منم عزیزم !

در را باز کرد و اندام مادرش آن سوی در نمایان شد : سلام عزیز دلم خوبی ؟

ایلسا : آره ... شما ؟ ... این جا ؟

یاسمن : انتظار نداشتی بیام ... فرهاد گفت این جایی

ایلسا با خودش گفت : بعدا برات دارم فرهاد خان !

یاسمن : نمیری کنار من داخل شم ؟

ایلسا دست پاچه از مقابل در کنار رفت : چرا چرا بیا تو

یاسمن وارد شد و با دیدن آن جا که بی شباهت به میدان جنگ نبود گفت : این جا چه خبره ؟

ایلسا چنگ زد و لباس هایش را از روی مبل برداشت : هیچی نیست یه من رخت و پاشه بعدا جمع می

کنم

یاسمن متعجب نگاهش کرد : تا اون جایی که یادمه تو به شدت از شلختگی و کثیفی بدت میومد چی شده

که حالا ...

ایلسا : یه کم این روزا بی حوصله بودم بعد جمع می کنم ... وارد آشپز خونه شد و داد زد : چی می

خوری برات بیارم ؟

یاسمن به سمت مبل ها به راه افتاد : یه چایی داغ

ایلسا چای ساز را به برق زد و لیوان ها را از کابینت بیرون آورد

یاسمن روی مبل تک نفره ای نشست و به رو برش را نگاه کرد که نگاهش به قاب وارونه ای روی میز

افتاد دست برد و آن را برداشت ... متعجب به عکس ارشیا خیره ماند ... روی عکس رد قطرات اشک و

رژ صورتی مانده بود ...





با نزدیک شدن ایلسا قاب را به سرعت به جایش برگرداند و به او لبخند زد : خوبی تو ... نمیای من

ببینمت نمی گی من مادرم دلم برات تنگ میشه ؟

ایلسا کنارش نشست و لیوان چای مقابلش گرفت ...

یاسمن لیوان را گرفت و تشکر کرد : خسته نمی شی تنهایی این جا ؟

ایلسا : تنهایی آرومم می کنه ... شلوؼی اذیتم می کنه

یاسمن : خبر داری چیا در باره ی تو و ارشیا می گن ؟ شنیدی تو عروسی بچه ها چیا شنیدیم من و بابات

؟

ایلسا : برام مهم نیست

یاسمن : میگن ایلسا از ارشیا جدا شد که بره پی هرزگیش ... می گن خونه ی پدر و مادرش رفت تا

راحت تر مردا رو خونه بیاره ... بعضی ها هم می گن ارشیا ایلسا رو با مردا دیده و ازش جدا شده ...

می گن بیچاره ارشیا از زن جماعت شانس نیاورد

ایلسا پوزخندی زد : گفتم که برام مهم نیست

یاسمن سرش از روی تؤسؾ تکان داد : داری چی کار می کنی با زندگیت ایلسا ؟!

ایلسا : هیچی دارم مثه آدم زندگیمو می کنم ... البته اگه شماها بزارین

یاسمن : ایلسا ؟!

ایلسا : چیه مگه دروغ میگم چرا نمی زارین به درد خودم بمیرم ... این از شما اونم از فرهاد و تارلا

یاسمن : ما صلاحتو می خوایم دختر

ایلسا : نمی خوام صلاحمو بخواید

یاسمن : بابات حق داره بگه خیلی گستاخ شدی

ایلسا : آره من گستاخ و بی ادبم

یاسمن : ایلسا چرا این طوری حرؾ می زنی باهام ؟!

ایلسا زد زیر گریه ... تمام عقده های این چند ماه را خالی کرد ... به شدت احساس بی کسی می کرد ...

خانواده اش هم که در شرایطی که بیش از هر زمان دیگه به حضور و دلگرمیشان نیاز داشت او را ول

کرده بودند

یاسمن کپ کرد : ایلسا ... عزیزم چرا گریه می کنی ؟





romangram.com | @romangram_com