#فرشته_نجات_پارت_171
ایلسا : سرم درد می کنه
ارشیا : فشارت افتاده دکتر برات سرم زد آروم بخواب
ایلسا : خوابم نمیاد ...
دکتر با لبخند وارد اتاق شد پشت سرش هم ساؼر و مهرام لبخند به لب داخل آمدند ... دکتر رو به ایلسا
گفت : مریض ما بیدار شد ؟ ... دختر تو چرا انقدر کم جونی ؟ شوهرت بهت ؼذا نمی ده ؟
ارشیا خندید : دکتر به اندازه ی منو شما با هم ؼذا می خوره منتها این مدت به خاطر فوت یکی از
بستگان ؼذا خوردن رو گداشته کنار ...
دکتر رو به او گفت : شما همسرش هستین ؟
ارشیا : بله ؟!
دکتر : تبریک می گم خانمتون بارداره ...
ارشیا و ایلسا هر دو شوکه شدند ... ارشیا با من من پرسید : چی ؟ ... چی گفتین ؟
ساؼر به جای دکتر جواب داد : داری بابا می شی آقا ارشیا ... منم دارم خاله می شم و با خنده ایلسا را
در آؼوش گرفت و بوسید .
دکتر : اما خانمتون خیلی ضعیفن و باید خودشون رو تقویت کنن تا بتونن بچشون رو سالم به دنیا بیارن
...
ایلسا به ارشیا نگاه کرد که نگاهش به دکتر خیره مانده بود ... خودش که خوشحال بود ... این خودش یه
بهونه برای موندن با ارشیا بود ... اما ارشیا ...
دکتر بعد از انجام معاینات برگه ی ترخیص او را داد و از اتاق خارج شد ... مهرام به شانه ی ارشیا زد
: چی شده باباجون هنوز تو شکی ؟!
ارشیا به خود آمد و به ایلسا نگاه کرد ... چطور این اتفاق افتاده بود .... یعنی همان یکبار ؟!
ایلسا با کمک ساؼر از تخت پایین آمد و به سمت ماشینشان رفت در بیمارستان از آن ها خداحافظی
کردند و به سمت خانه ی خودشان رفتند ... هر دو در سکوت فکرشان درگیر بود ...
ارشیا زیر بؽل او را گرفت و به سمت اتاقش برد و او را روی تخت خواباند ... و بیرون رفت .
* * * * *
دست هایش را جیبش فرو کرد و به دوردست ها خیره شد ... خورشید در حال ؼروب بود ... خورشید
زندگی او هم ؼروب می کرد ... باز هم اشک به چشم هایش آمد ... اما جلوی ریزش آن ها را گرفت ...
روی شن های ساحل نشست و دستش را دور پاهایش قلاب کرد ... موهایش را باد به بازی گرفته بود ...
زیر لب نام باران را صدا می زد ... هنوز هم ذهنش در گیر خوابش بود ... کاش واقعیت داشت ...
- واقعیت داره سروش ...
به سمت صدا برگشت .... بارانه ... بارانه ... بارانه ... داشت دیوانه می شد ...
بارانه : نه سروش تو دیوونه نه شدی این منم ... گفتم که همیشه کنار تو می مونم
سروش : پس چرا من نمی بینمت
بارانه : دوس داری منو ببینی ؟
سروش : معلومه که دوس دارم ...
بارانه : تو منو می تونی ببینی همیشه می بینی
سروش : آخه چطوری تو فرسنگ ها از من دوری
بارانه : با قلبت ... با احساست ... با عشقی که بهم داری ... با دلت
سروش : من تو رو می خوام
بارانه : من همیشه هستم هر وقت اراده کنی هستم
سروش : کنار خودم می خوامت
بارانه : کنار خودت هستم
سروش : می خوام ببینمت ... بفلت کنم ... ببوسمت ... بوت کنم ...
بارانه : می تونی ... یه کم اراده کن
سروش : بیام دنبالت ؟
romangram.com | @romangram_com