#فرشته_نجات_پارت_172
بارانه : نه ... به موقعه اش میای من همین جا منتطرتم ... منتطرتم سروش ... منتطرتم ... منتطرتم ...
منتطرتم ... صدایش هر لحظه دور تر می شد و کم رنگ تر ...
* * * * *
یاسمن و صدؾ با شنیدن خبر بارداری ایلسا ذوق زده شدند ... هر روز به نوبت به خانه ی آن ها می
آمدند و از او نگه داری می کردند ... گاهی هم سر نگه داری از او با هم جر و بحث می کردند که
ارشیا و ایلسا را خنده وا می داشتند ...
آن روز هم روزی بود که هر دو به آن جا آمده بودند ...
ارشیا قبل از رفتن گفت : مثه دفعه ی قبل جر و بحث نکنین ایلسا مجبور بشه به من زنگ بزنه ؟!
صدؾ گفت : مگه بچه اینم با هم جر و بحث کنیم
ارشیا : آره اون دفعه دیدمتون سر یه شربت و دو تا قاچ میوه داشتین گیسای همو می کندین .
هر چهار تا به خنده افتادند ...
ارشیا از خانه بیرون رفت و آن دو به ایلسا نگاه کردند ... ایلسا گفت : چیه ؟ ... به خدا اگه بخواین بهم
از اون شربت بد مزه ها بدین همین الان زنگ می زنم ارشیا نرفته برگرده
یاسمن : دختر جان اون شربت مقویه تو کم جونی باید خودتو تقویت کنی
ایلسا : من از اون نمی خورم
صدؾ : به زور می ریزیم تو حلقت میخوای یه نوه ی بند انگشتی برامون بیاری ؟
ایلسا خندید : صدؾ جون من کوتوله ام یا ارشیا که نوه اتون بند انگشتی بشه ؟!
صدؾ : تو وقتی کم جون باشی نمی تونی بچه رو حمل کنی هم خودت از پا می افتی هم اون بچه ...
ایلسا خندید و مشؽول تماشای تلویزیون شد
* * * * *
در ماشین را باز کرد و از آن پیاده شد ... کلید انداخت و در را باز کرد ... خانه سوت و کور بود ...
انگار کسی نبود ... با صدای بلند مادرش را صدا زد : مامان ! ... مامان نیستی ؟
یادداشتی کنار تلفن نظرش را جلب کرد ... خط مادرش بود : سلام عزیزم ... من با بچه ها رفتم سرخاک
... امروز چهلمه ... خواستی بیا !
با خودش گفت : تو این یک ماهی که نبود کی مرده بود ؟ ... شاید از دوستان قدیمی ... شایدم از در و
همسایه
به سمت اتاقش می رفت که در خانه باز شد و پدرش وارد شد ...
با دیدن او مات و مبهوت ماند ... با صدایی لرزان گفت : سروش !
سروش لبخند تلخی زد : این قدر از دیدنم تعجب کردین ؟
بهروز سرش را تکان داد : نه و با قدمی به سوی او در آؼوشش کشید ... سروش هم در آؼوش پدرش
جای گرفت ... دیگر اشکی نداشت که جاری شود ... تمامی آن را در این یک ماه ریخته بود ...
سروش : بابا کی مرده ؟
بهروز با تعجب او را از خود جدا کرد : چی ؟
سروش : مامان براتون نامه گذاشته گفته رفته چهلمش ... اون کیه که مرده ؟
بهروز : هان ... هیشکی یکی از آشنا های دور
سروش از او دور شد و به سمت اتاق خود رفت ... بهروز پس از رفتن او گوشی اش را بیرون آورد و
به مهرام زنگ زد : الو سلام مهرام جان
مهرام : سلام عمو ... طوری شده ؟
بهروز : سروش ... برگشته !
مهرام : چی ؟
بهروز : سروش اومده
مهرام : کی ؟
بهروز : همین الان
مهرام : من دارم میام خونه
بهروز : بهش نگم چی شده ؟
romangram.com | @romangram_com