#فرشته_نجات_پارت_170

لبخندی محزون !

* * * * *





ایلسا با چشمان پر از اشک گلاب را روی خاک های قبر خالی کرد ... و به اسم او خیره شد ... چقدر

زود پر پر شد ... اشک هایش روان شد ... هنوز هم کسی رفتنش را باور نداشت ... خیلی زود رفت ...

بیچاره دل عاشقش ...

کنار قبر زانو زد و گریه کرد ... ارشیا کنارش نشست و او را در آؼوش گرفت : عزیزم چرا انقدر

خودتو آزار می دی ؟ اون خدا بیامرز هم ناراحت میشه

ایلسا میان گریه گفت : اون گناه داشت ارشیا ... خیلی گناه داشت ... با ندونم کاریه خودش این بلا رو

سر خودش آورد ...

ارشیا او را محکم به خود چسباند : عزیزم هر کس یه سرنوشتی داره ... سرنوشت اونم این بوده

ساؼر هم با گریه گفت : هنوز باورم نمی شه رفته ...

دوباره صدای گریه بلند شد ... هفت روز از رفتن او می گذشت ... هفت روزی که برای همه به سختی

گذشت ... پدرش از ؼصه ی او سکته کرده بود و مادرش بار ها بیهوش شده بود و الان هم هر دو توی

بیمارستان بستری بودند ...

ایلسا به قبر خیره شده بود ... هنوز هم چهره ی نورانی او را موقعی که برای آخرین بار او را دیده

بودند درخاطر داشت ... خیلی زیبا شده بود ... و لبخند به لب داشت ... انگار خوشحال بود از رفتنش ...

شاید باید می رفت تا ؼم عشقی رو که باعثش خودش بود رو فراموش کنه و به دل بقیه داغ بده ...

ایلسا زیر لب گفت : ارشیا !

ارشیا کنار گوشش زمزمه کرد : جانم !

ایلسا : اون الان خوشحاله ؟

ارشیا : شاید ...

ایلسا : آخه چرا این کارو کرد ... اون دیوونه ... .

دوباره به گریه افتاد ... ارشیا او را به خود فشرد : آروم باش گلم ... خودتو اذیت نکن ...

ایلسا آنقدر گریه کرد تا به تهوع افتاد ... این بار چندمی بود که این حالت بهش دست می داد ... هوا گرم

بود و حال او خراب ...

ارشیا او را به سمت شیر آبی در آن سمت برد و به صورتش آب زد : آخه چرا خودتو اذیت می کنی

دختر ... فقط خودت داری عذاب می بینی ؟!





ایلسا بی حال شد و بدنش سست شد و در آؼوش ارشیا از حال رفت ... ارشیا او را صدا زد : ایلسا ...

ایلسا چت شد ؟

ساؼر با نگرانی جلو آمد : چی شده ارشیا ؟

ارشیا : نمی دونم از حال رفت .

ساؼر : ببریمش بیمارستان شاید فشارش افتاده ... چند روزه بی خواب شده

ارشیا او را به آؼوش گرفت و به سمت ماشین برد : از همون اول هم نباید می ذاشتم بیاد

ساؼر : ببرش تو ماشین تا من برم خداحافظی کنم و بیام

ارشیا : نه نیازی نیست ...

ساؼر : چی نیازی نیست تو برو تا بیام ...

ارشیا به سمت ماشین رفت و ساؼر هم نزد بقیه رفت ... از آن ها خداحافظی کرد و به همراه مهرام به

سمت ماشین ها رفتند

ایلسا را به بیمارستان بردند و به دکتر نشان دادند ...

دکتر آزمایشی برای او نوشت و سپس سرمی به او وصل کردند ... ارشیا کنار او روی صندلی نشسته

بود و به او که به آرامی خوابیده بود چشم دوخت ... دستش را پیش برد و دست کوچکش را در دست

گرفت و نوازش داد ... بعد به آرامی رویش را بوسید ...

پلک هایش لرزید و از هم گشوده شد ... ارشیا با لبخند به او نگاه کرد : بیدار شدی ؟

ایلسا با صدای ضعیفی گفت : این جا چی می خوام ؟

ارشیا : تو بهشت زهرا حالت بد شد آوردیمت بیمارستان

romangram.com | @romangram_com