#فرشته_نجات_پارت_169
سروش : الو سلام مامان
مادرش : سروش جان مادر کجایی تو یه هفته ؟ چرا گوشیت خاموشه ؟ نمی گی ما نگرانت می شیم ؟
سروش : ببخشید مادر
مادرش : کجایی الان ؟
سروش : ویلای شمال
مادرش : حالت خوبه ؟
سروش : آره مادر خوبم
مادرش : آخه چرا انقدر خودتو اذیت می کنی عزیز دلم مگه من و پدرت جز تو فرزند دیگه ای هم داریم
؟ ما نمی تونیم داؼون شدن تو رو ببینیم
سروش : من خوبم مادر
مادرش : خودت می گی خوبم اما این طور نیستی
سروش : چرا مادر من من خوبم
مادرش : کی میای ؟
سروش بی حوصله جواب داد : نمی دونم فعلا یه مدت این جام
مادرش متوجه بی حوصلگی او شد نمی دانست خبری را که یک هفته همه شان را داؼون گرده بود چه
طور به او بگوید ... پسرش همین طور کلی ؼصه می خورد ... چه رسد به وقتی که بفهمد ... : مامان
جان هنوز پشت خطی ؟
سروش : آره مامان
مادرش : مواظب خودت باش عزیزم ... زود بیا دلمون برات تنگ شده
سروش : باشه مامان
مادرش : خدافظ عزیز دلم
و گوشی را قطع کرد ... همسرش رو به او گفت : کجا بود شکوه ) بزرگی و عظمت ( ؟
شکوه : شمال
دوباره گفت : پس چرا نگفتی بهش ؟
شکوه : نتونستم بهروز ) روز خوش ( ... بچه ام همینطور داؼونه ... تحمل نمی کنه !
بهروز سرش را تکان داد : بالاخره که باید بفهمه
شکوه : نمی دونم و دوباره زد زیر گریه
بهروز با لطافت همسرش را در آؼوش گرفت : گریه نکن عزیز من
شکوه میان گریه نالید : آخه چرا این همه بلا باد سر بچه ی من بیاد ؟!
بهروز : حکمت خداست عزیزم
* * * * *
سروش بعد از تماس با مادرش وارد حمام شد و با همان لباس زیر دوش رفت ... هنوز فکرش درگیر آن
خواب بود ... یعنی همش خواب بود ؟! ... برگشتن بارانه ؟! ...
دوباره اشک هایش جاری شد ... اشک هایش همراه با آبی که از دوش بیرون می ریخت ، پایین می آمد
... دلتنگی داشت داؼونش می کرد ... بارانم خیلی بی معرفتی ... تو که خوب بودی ... مهربون بودی
... پس چرا اینطوری شدی ؟ ... چرا بهم توجه نکردی ؟ ... باران بیا ... باران ... کؾ حمام نشست و
چشم بست ... با شدت بیشتری گریه کرد ... بلند داد زد : خدااااااااااااااا!
وسوسه ی خودکشی لحظه ای امونش نمی داد ... از جا بلند شد و به سمت کمد حمام رفت و ژیلتی از آن
جا برداشت و روی رگش گذاشت و خواست فشار دهد ... سروش !
باز هم بارانه ... این بار فقط صدا بود ... بدون تصویر ... صدایش در سر یروش اکو می شد ... سروش
تو به من قول دادی ؟! قول دادی قوی باشی
سروش نالید : بی تو ؟
بارانه باز گفت : آره ... بی من تو باید باشی ... به خاطر من ... به خاطر من سروش !
ژیلت توی سینک دستشویی پرت کرد و از حمام بیرون زد ... نگاه بارانه تا آخریت لحظه بااو بود ... با
romangram.com | @romangram_com