#فرشته_نجات_پارت_110
ایلسا : راس میگه ... اصلا من فردا خودم میام شرکت دیدار عروس خانوم ... مامان شما هم زنگ بزن
خواهرش قرار خواستگاری بزار .
بردیا با خنده دست در گردن پارسا انداخت و گفت : فکر کنم فقط سر من و تو بی کلاه مونده پارسا جون
... زن دایی یه دوسه تا دختر خوب هم به ما معرفی کن که عقب نمونیم .
اینبار ساؼر به حرؾ آمد : وای نگی اینو جاییا ... می خوای دختر مردمو بدبخت کنی ؟
بردیا با اعتراض گفت : ا ... مامان می بینی چی میگه ؟
مهوش خندید و گفت : خوب راس می گه مادر جان !
بردیا : ا ... مامان !
مهوش : جانم !
بردیا : تو هم آدم فروش شدی ؟
مهوش : وا ... من ؟ ... کی ؟ ...
بردیا : پس برو برام زن بگیر
مهوش : ا ... مگه زن چیپس و پفکه که برم برات بخرم ؟
بردیا : من نمی دونم من زن می خوام .
ساؼر با خنده گفت : می گم بردیا ... مهرام اینه به همسایه دارن به اسم مریم ... خانوم خوب و بسازیه
... تنها مشکلش اینه که پنج تا بچه داره و دوباره ازدواج کرده ... سن زیادیم نداره ... دور ور هفتاد
هشتاد ...
بردیا با ذوق گفت : وای چه عالی با همین صحبت کن بریم خواستگاری .
همه زدند زیر خنده .
ایلسا : خوبه ... به نظر من واسه صرفه جویی عروسی خودتو و فرهاد و ساؼرم تو یه روز بگیرید .
بردیا : فکر خوبیه ... و رو به ساؼر گفت : ساؼر جون کیس دیگه ای سراغ نداری واسه این داداش ما
و به پارسا اشاره کرد .
پارسا : نه تو رو خدا واسه ما از این خوابا نبین .
الهه گفت : بفرما ... تا اسم زن و زندگی میاد همینو میگه ...من که می دونم آخرش باید آرزوی
ازدواجش رو به گور ببرم .
پارسا لب به دندان گزید : ا ... خدا نکنه مامان !
الهه بؽض کرد : خوبه خوبه ... نمی خواد از این حرفا بزنی ... اگه راس می گی برو یه زن بگیر تا من
نوه امو ببینم و سر راحت زمین بزارم ... نمی دونم تاکی باید بادیدن پسرای مردم که زن می گیرن
حسرت بخورم ...
بردیا صدایش را نازک کرد و با لحن زنانه و پر عشوه گفت : وا ... الهه جون ... شما چرا ؟ ... سما که
ح.دت زنی ؟ ... چه طور دلت میاد این نره خر سر من هوو بیاره ... عروس به خوبی و قانعی داری
دیگه چته مادر شوهر بازی درمیاری ؟ ... تازه توله یاین نره ؼولتو که تو شیکممه ... ایش ... حداقل
بزار به دنیا بیاد ... و با ناز سرش را برگرداند .
الهه ؼش کرده بود از خنده .
بردیا با همان لحن به پارسا که می خندید گفت : وا ... جزجیگر زده تو هم که انگار بدت نیومده از
حرؾ مادرت ... چیه ؟ ؼش کردی از خنده ؟ کم کلفتی تو کردم ؟ ... کم لباساتو شستم ... کم جورابای
بوگندوتو که بوی لاشه مرده می دادن سابیدم ... تو سرمای زمستون که خر تب می کرد یخ حوض می
شکستم ... با حالت با مزه ای به سینه اش کوبید و ادامه داد : ایشالله از گلوت پایین نره که داری سرم
هوو میاری ... الهی خودتو اون عفریته و اون مادر جادو گرت به خاک سیاه بشینین ... ایشالله خودم
کفنت کنم ... آخه مردم این قدر هوسباز ؟ ... مردم مردای قدیم .
او می گفت و بقیه به حرکات او می خندیدند .
پارسا که به سختی جلوی خنده اش را گرفته بود گفت : من ؼلط بکنم از این ؼلطا بکنم .
بردیا : یعنی زن نمی گیری ؟
پارسا : نه !
بردیا : آخ جون پس بیا همو ببوسیم و آشتی کنیم ... و سرش را جلو برد اما نیمه ی راه ایستاد و به عقب
برگشت ... واچتونه زل زدین به ما ندید بدیدا ! ... شاید زن و شوهر بخوان کارایی کنن بالای هجده سال
...روتونو کنین اونور .
romangram.com | @romangram_com