#فرشته_نجات_پارت_111


ایلسا اشک گوشه ی چشمش را پاک کرد و گفت : بسه بردیا چرا اینقدر دری وری می گی ؟

بردیا : دری وری چیه ؟ ... عفت کلام داشته باش !

ساؼر : خوب بردیا جان حالاکه شمام سرو سامون گرفتی و بچه دارم شدی قضیه ی مریم خانمم منتفی

شد دیگه ؟





بردیا از جا پرید و به تندی گفت : نه نه ... چی چیو منتفی شد ؟! ... چه طور دلت میاد میونه یدوتا مرغ

عشقو به هم بزنی ؟ چی گیرت میاد ها !!!

دوباره صدای خنده به هوا خواست .

آن شب هم با همه ی شوخی ها و خنده هایش گذشت ...

فصل 20

روز بعد یاسمن یا خانه ی تارلا تماس گرفت و برای آخر هفته قرار خواستگاری گذاشت .

فرهاد از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید ... تارلا هم دست کمی از او نداشت .

جمعه شب یاسمن و آرش به همراه یگانه و مجتبی و فرهاد و یاسر و الهه به خواستگاری رفتند .

تارلا از شدت هیجان یخ کرده بود روی صندلی آشپزخانه نشسته بود و منتظر اعلام تلناز برای ورودش

به پذیرایی بود

ربع ساعت بعد از ورود مهمانان تلناز او را صدا زد .

با استرس لیوان های محتوی چایی را درون سینی گذاشت و آرام و باوقار وارد پذیرایی شد

سر به زیر سلام کرد و شروع به تعارؾ چای کرد مقابل فرهاد که رسید نیم نگاهی به او که لبخندی

صورت مردانه اش را پوشانده بود انداخت .

پس از تعارؾ چای به خواسته ی یاسمن در کنارش جای گرفت

بعد از اندکی صحبت های متفرقه یاسمن به تلناز گقت : خوب خانم حامی ... می دونم که الان دل تو دل

فرهاد و تارلا جان نیست ... بهتر نیست بریم سراغ بحث اصلیمون ؟

تلناز مودبانه جواب داد : البته حق با شماست ... بفرمایید .

یاسر : همون طور که ملاحظه می فرمایین ما امشب برای خواستگاری تارلا خانم برای فرهاد اومدیم ...

راستش این آقا فرهاد برای ما خیلی عزیزه ... اون تنها یادگار خواهر بزرگ ماست ... البته همه ما مثل

پسر خودمون دوسش داریم ... و امیدواریم جواب تارلا خانم مثبت باشه با این اقا فرهاد گل ما ... لازم به

ذکره هم که فرهاد پسر پاک و خود ساخته ای هستش و اهل رفیق بازی و دود و دم هم نیست ... می تونه

مردی باشه که یه زن بتونه بهش تکیه کنه ...

تلناز : بله در این که شکی نیست ... همونطور که میدونید فعلا من سرپرست تارلا هستم چون زیاد با

همسر پدرمون راحت نبودیم اومدیم تهران ، البته همه ی اینا رو تارلا به آقا فرهاد گفته و ایشون تموم





شرایط تارلا رو قبول کردن ... از نظر من آقا فرهاد جوون برازنده ایه و می تونه تارلا رو خوشبخت

کنه ...امیدوارم تارلا هم بتونه لیاقتشون رو داشته باشه ... اما خوب در هر حال نظر نهایی با پدرم

هستش .

یگانه : خوب ما فعلا شیرینی بخوریم ؟

تلناز : از نظر ما که مانعی نیست .

یگانه رو به تارلا گفت : شیرینی بخوریم عروس خانوم ؟

این بار تیروانا به حرؾ آمد : بهتر نیست تارلا و آقا فرهاد اول حرفاشونو با هم بزنن ؟

یاسمن : با اینکه اینا تموم حرفاشونو با هم زدن اما خوب پربیراه هم نیست .

تلناز رو به تارلا گفت : نارلا جان آقا فرهاد رو راهنمایی کن اتاقت .

تارلا با اجازه ای گفت و از جا برخواست فرهاد هم پشت سرش به راه افتاد .

فرهاد به محض ورودش خودش را روی تخت تارلا انداخت و گفت : واااای ... مردم از این تشریفات

مسخره ... اَه اَه ...

تارلا با خنده روی صندلی نشست و گفت : رسمه دیگه کاریش نمی شه کرد .

فرهاد : اولا شما از اون جا پاشو بیا بشین کنار آقاتون دوما رسمه که رسمه بالاخره که باید یکی این

رسمو از بین ببره ؟ درسته


romangram.com | @romangram_com