#فرشته_نجات_پارت_109
فرهاد :چرا قبول نکنه ؟ ... مگه تو چی کم داری ؟ خوشکلی خانومی خانم دکترم که داری میشی و از
همه مهم تر عزیز دل منی
تارلا خندید و با ناز گفت : فرهاد !
فرهاد :جان دل فرهاد ... فرهاد پیشمرگت بشه .
تارلا : خدا نکنه ... این حرفا چیه می زنی ؟
فرهاد : تارلا !
تارلا :جانم
فرهاد :خیلی دوست دارم نفسم
تارلا : منم همین طور ...
در همین حین صدای تلناز که تارلا را فرا می خواند بلند شد ... تارلا گفت : خوب من می رم دیگه تلناز
داره صدام می کنه
فرهاد : باشه عزیزم ... برو قربونت بشم .
تارلا : خدافظ
فرهاد : به امید دیدار .
تارلا خندید و تماس را قطع کرد ... فرهاد پس از قطع تماس به رو به رو خیره شد ...
ایلسا با شیطنت به کمرش کوبید که فرهاد با شدت از جا پرید .
ایلسا زد زیر خنده .
فرهاد با عصبانیت گفت : چته وحشی ؟
ایلسا به تلفن اشاره کرد : با کی حرؾ می زدی ؟
فرهاد : با یکی از همکارام .
ایلسا : آخی ... اونوقت این همکارت چی می گفت که بهش می گفتی باشه عزیز دلم ، برو قربونت بشم ،
دوستت دارم نفسم ؟ هان ؟
فرهاد ریز ریز خندید که ایلسا ادامه داد : حالا دیگه بی اجازه ی من عاشق می شی نه ؟؟؟
فرهاد : عشقه دیگه ... یه هویی شد .
ایلسا با خنده او را در آؼوش گرفت : قربون داداش عاشقم برم
فرهاد هم او را در آؼوش گرفت : مامان بت گفت ؟
ایلسا : آره . منم گفتم زنگ بزنه واسه خواستگاری .
فرهاد گونه اش را بوسید : قربونت بشم موش موشی من .
ایلسا سرش را عقب کشید : خیلی دوسش داری ؟
فرهاد سرش را تکان داد .
ایلسا : مطمئنی که پشیمون نمی شی ؟
فرهاد بازم سرش را تکان داد .
ایلسا : لالی ؟
فرهاد اینبار سرش را به علامت نفی تکان داد .
ایلسا با دست به شونه اش کوبید : مرض !
فرهاد خندید و دست در گردنش انداخت و هر دو به سمت بیرون راه افتادند .
بردیا با دیدن آنها گفت : به به شادوما همین حالا ذکره خیرت بود ... شنیدیم داری خر میشی ؟!
ایلسا : بی ادب !
بردیا : ا ... شمایی با تربیت ببخشید به جا نیاوردم .
ایلسا : خواهش می کنم و از میان آن ها عبور کرد و کنار ارشیا روی مبل نشست .
فرهاد رو به یاسمن گفت : مادر من سریع همه جا رو پر کردی ؟
یاسمن : وا ... من فقط به یگانه گفتم بقیه همین طوری فهمیدن
فرهاد : بله دیگه فقط خواجه حافظ شیرازی نفهمیده که اونم انشالله تا فردا صبح با خبر می شه .
یاسمن : خوب یالاخره که باید بفهمن .
romangram.com | @romangram_com