#فرشته_نجات_پارت_108

پلکیا ؟!

بردیا : اوکی !

ایلسا به سمت او رفت و گوشش را با دست گرفت و به جایی که مهوش و پدرام نشسته بودند برد و روی

مبل نشاند و گفت : خوب حالا مثه یه دختر خوب و با حجب و حیا بشین اینجا پیش مامان بابات تا منم

قول بدم یه شوور خوب برات پیدا کنم تا دیگه نری سراغ شوهرای مردم !

بردیا سرش را پایین انداخت طوری که انگار خجالت کشیده : چشم !

ایلسا : آفرین دختر خوب !

همه ؼش ؼش به حرکات آن دو می خندیدند .

بعد از شام همگی توی سالن پذیرایی جمع شدند و مشؽول گفت و گو شدند

یاسمن کنار ایلسا رفت تا درباره ی موضوعی با او مشورت کند : ایلسا مادر وقت داری تا یه خورده

باهات حرؾ بزنم ؟

ایلسا : البته

یاسمن : زندگیت خوبه ؟ ماه عسل خوش گذشت ؟

ایلسا با خنده گفت : میذاشتی یه هفته دیگه می پرسیدی مادر من ... آره خیلی خوش گذشت ارشیا بیشتر

جاهای دیدنی پاریس رو نشونم داد .

یاسمن : خب خدا رو شکر ... راستش ایلسا فرهاد دیروز راجع به یه مسئله ای باهام حرؾ زد گفتم با تو

مشورت کنم ببینم تو نظرت چیه ؟





ایلسا : چه موضوعی ؟

یاسمن : می خواد زن بگیره .

ایلسا : چی ؟ زن بگیره ؟

یاسمن : آره !

ایلسا :کی رو می خواد بگیره ؟

یاسمن : منشیه شرکتش

چشمان ایلسا هر کدام به اندازه ی یک کاسه گشاد شده بود : تارلا ؟

یاسمن : اره ... می گفت خیلی دوسش داره و می خواد فقط با اون ازدواج کنه ... می دونی ایلسا دلم

رضا نیست ... دختره هیچیش به ما نمی خوره ... معلوم نیست پدرش مادرش کین ... فقط خودشه و

خواهر و برادرش که شاید خواهر و برادرش هم نباشن ... ما چه می دونیم ؟!

ایلسا : نگو این طور مامان ... تارلا خیلی دختر خوبیه به نظر من که کاملا برازنده ی فرهاده ... هم

خوشکله هم مهربون ... تازه تا چند وقته دیگه هم خانم دکتر می شه ؟!

یاسمن : آخه ما هیچی درباره اش نمی دونیم ... خودش به فرهاد گفته مامان باباش از هم جرا شدن و

باباش زن گرفته اونا هم دور از خانوادشون تو تهران زندگی می کنن ...

ایلسا : خوب اون که همه چیزو به فرهاد گفته .

یاسمن : اگه دروغ گفته باشه ؟

ایلسا : بهش نمیاد .

یاسمن : والله نمی دونم چیکار کنم دلم اصلا رضا نیست اما می ترسم حرفی بزنم که باعث ناراحتی

فرهاد بشه ...

ایلسا بشکنی در هوا زد : اینکه معلومه زنگ می زنی خونه ی دختره قرار خواستگاری می زاری ...

سپس از جا برخواست : منم برم سراغ این آقای موزمار ببینم کی بهش اجازه داده بدون اجازه ی من

عاشق بشه ؟!

یاسمن خندید و سرش را تکان داد .

ایلسا کل سالن را به دنبال او گشت و در آخر او را در حال صحبت کردن با تلفن در آشپز خانه یافت .

لبخند شیطنت باری زد و وارد آشپز خانه شد





فرهاد پشت به او گرم صحبت با تلفن بود . ایلسا بدون سر و صدایی وارد شد و گوش وایساد ...

فرهاد : می دونم به مامان گفتم اما هنوز هیچی نگفته

تارلا : یعنی به نظرت منو قبول می کنه ؟

romangram.com | @romangram_com