#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_218
کمی کیک رو توی دستم جابه کردم....همونجور که خیره شده بودم به آرمان
گفتم: ببخشید
و همزمان کیکی که توی دستم بود رو کوبیدم تو صورتش....
_مهرداد: وایی
_اشکان: نه دیگه در این حد....
دخترا اونور ریسه رفته بودن از خنده و پسرام مات و مبهوت خیره بودن به آرمان....
_پری: عشقم کیکو برا همین کوچیک گرفتم گفتم کمتر کثیف میشی....
و زد زیر خنده.......
آرمان که هنوز توی شوک بود دستی به صورتش کشید و گفت: هستی
بمیری...بمیری دختر...بمیری....
با این حرف آرمان انگار پسرام از شوک خارج شدن چون اونام شروع کردن به آروم
خندیدن....
_آرمان: ا ا ا ا نگا کن خامه ی خالی شدم...
_هستی: عوض دستت دردنکنه اس....کادوم بود دیگه به جا کادوی مادی بهت
کادو معنوی دادم یکم خندیدی رو حیه ات عوض شد.....
آرمان درحالی که خیز برداشته بود منو بگیره گفت: الان منم ی کادو بهت میدم تو
گینس ثبتش کنن.....
سریع از جام پریدم و از دستش در رفتم....دور تا دور حوض داشت دنبالم
میدوید....همونجور که فرار میکردم گفتم: ببین آرمان جنبه داشته باش....آدم باش امشب
تولدته...
_آرمان: ی جنبه ای نشونت بدم حال کنی...
_سیاوش: داداش این ی بارو من ضامنش میشم ولش کن...
_آرمان: فقط به خاطر سیا ولت میکنم....
رو به سیاوش گفتم: الهی آبجی قربونت بره که همیشه فرشته نجات منی...
آرملن رفت به سمت تخت و نشست...اما من هنوز جرات نداشتم برم سمتش....
_پری: بیا بریم صورتتو بشور...
_آرمان: با صورت شستن درست نمیشه لباسمم خامه ای شد...
_پری: درجریان خل بازیش بودم برات پیرهن اوردم بیا بریم....
آرمان بلند شد و درحالی که برام خط و نشون میکشید به سمت سرویس بهداشتی
رفت و منم براش شکلک در اوردم و با نیش باز برگشتم سرجام...
romangram.com | @romangraam