#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_217
_باربد:آقایون...مطلع باشید که خانوماتون امشب میخوان برگردن به دوران
جاهلیت...
_مهسا: دوران خوش زندگیمون....
_آرمان: یکی مث آدم بگه چی به چیه...
_سیاوش: میخوان برگردن به دوران مجردی....
_اشکان: عمرا اگه بزارم...
_باربد: ما توافق کردیم که ماهم امشب مجردی حال میکنیم...
_آرمان: این خوبه....اینو هسم...
_هستی: آقاق آرمان بپا شب تولدت چشمات اشکی نشه....
_آرمان: از مادرزاده نشده...
_هستی: چرا....بیست و سه سال پیش زاده شده الانم زن داداشت تشریف داره...
همون لحظه گارسون ی سری نوشیدنی و آب میوه برای همه اورد....
پری به گارشون اشاره کرد تا کیک رو بیاره...
چند لحظه بعد گارسون با کیکی که روکش توت فرنگی داشت به سمتمون اومد....
_آرمان: خانوم اینهمه آرم اینجاست....کیک به نظرت یکم کوچیک نیست....
قبل اینکه گارسون کیک رو روی تخت بزاره از دستش قاپیدم و رفتم بین آرمان و
باربد نشستم....
_باربد: هستی جان چیکار میکنی؟
_هستی: میخوام شمع روشن کنم....سامی فندک داری؟
سامان دستشو توی جیبش فرو برد و فندکشو بیرون آورد....فندک رو گرفتم و تا
طمأنینه شمعارو روشن کردم.....
شمع رو جلوی صورت آرمان گرفتم و گفتم: آرزو کن....
آرمان چند لحظه چشماشو بست...انگار داشت آرزو میکرد...باز شدن چشماش
همزمان شد با فوت محکمی که نثار شمعا کرد و خاموششون کرد....
سریع شمعارو توی ظرفی که اونجا بود گذاشتم و گفتم: اول من میخوام کادومو
بدم...
_پرهام: بابا بزار اول زنش بده...
_هستی: اول من...
_سیاوش: باشه باشه اول تو بده....
مشتاق خیره شدم به آرمان و گفتم: آرمانی...
_آرمان: جونم....
romangram.com | @romangraam