#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_216
بریزیر سرشون....
_پریناز: اینا با تیم نصفه و دونفری مارو قورت میدن....نیاز به تیم کامل نیس...
_مهرداد:والا من بر اساس تجربه ام میگم بر اومدن از پس زبون این ی نفر ( به
من اشاره کرد ) در حالت عادی به ی لشکر آدم نیاز داره چه برسه به الان که شمشیرو از
رو بسته.....
_پرهام: آقا بیایید بشینید این قلیونا به فنا رفت....
همگی همراه هم به سمت تخت بزرگی که اونجا بود رفتیم و نشستیم....چون
آرمان اطلاعی از جزئیات ماجرا تولد نداشت بهش چیزی نگفتیم و اشکان رو فرستادیم به
ی ترفندی بیارتش....البته تقریبا چندشب پیش ماجرا لو رفته بود ولی آرمان اونقدر خنگ
هست که بازم حواسش به چیزی نباشه....
پری سه تا قلیون سفارش داده بود....پسرا مشغول قیلون کشیدن و حرف زدن
شدن و ماهم بحثای خودمونو داشتیم....
_هیوا: راسی پری این کرم پودر جدیده که استفاده میکنی اصلا خوب نیست...
_پری: من کرمم رو عوض نکردم...همون قبلیه....
_هیوا: آخه دیدم یکم پوستت خشک شده گفتم شاید کرمتو عوض کردی به
پوستت نساخته...
_پری: نه همون قبلیه....
_هستی: پری کاری که گفتمو کردی؟
_پری: آره خیالت راحت
_مهسا: چی شده؟ قضیه چیه؟
چشمکی به مهسا زدم و گفتم:میفهمی حالا....
_مهسا: اینا کجا موندن؟
_سامی: ااا پسرا اومدن....
همه به سمت در ورودی برگشتیم...آرمان و اشکان وارد رستوران شدن و یک
راست به سمت ما اومدن......
_پرهام: به به نوزاد گلمونم اومد....تولدت مبارک جناب....
_آرمان: وااای بچه ها چیکا کردین...اصن حواسم نبود...
_مهرداد: کسی کاری نکرده همش زیر سر زنته...
آرمان نگاهی به پری انداخت و گفت: خانومم که ی دونه اس...
_هستی: دید گفتم خنگه یادش نمیمونه....حال کردین خدایی...آرمان و اشکان
هردو کنارمون نشستن....
romangram.com | @romangraam