#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_199


مشتی حواله ی بازوش کردم و گفتم: ااا اذیتم نکن دیگه...

به خودم که اومدم خودمو تو حصار بغلش حس کردم و بازم چیزی نبود به جز اون

امنیت و آرامش همیشگی صداشو که شنیدم آرامش توی دلم هزار برابر شد: حالا دیگه با

ما بودن اذیتتون میکنه؟!

سرمو از سینه اش جدا کردم و خیره شدم به چشماش و آروم گفتم: نه خیرم

نه....اصلا هم اذیت نمیکنه....اصن پاشو بریم بخوابیم من فردا اینجارو جمع میکنم...





سرشو پرت کرد عقب و از ته دل خندید و تو همون حالت گفت: خانم شجاع داره

همسرشو به مبارزه دعوت میکنه آره؟!

بلند شدم ایستادم و درحالی که دستشو میکشیدم و سعی داشتم بلندش کنم گفتم:

پاشـــو ببینم....

همونجور که با لبخند رو ی لبش از جاش بلند میشد گفت: باشه خانم باشه نکش

دستم کنده شد....





هیوا ))

کیفمو روی مبل پرت کردم و معترض رو به سیاوش گفتم: چت شده تو سیا؟!

نگام نمیکرد...درحالی که کتش رو درمیاورد گفت: چیزی نیس...

_معلومه چیزی نیس...

_هیوا...

_چیه؟! مگه دوروغ میگم؟! اون از طرز رفتار کردنت تو جمع....اون از سکوتت

موقع ی بحث اونم از پچ پچای یواشکیت با باربد....دیگه این سکوت تو ماشین تیر

خلاص به صبرم بود... اگه نمیخوایچیزی بگی نگو...اگه برات غریبه ام نگو اما حداقلش

اینه بهم دروغ هم نگو...بگو دلم نمیخواد بدونی...

_آره ی چیزی شده اما لازم نیست بدونی....

_اینجور رفتار کردنت نگرانم میکنه...

_شاید اگه با پدرت تماس بگیری بهتر بتونه برات توضیح بده که چی شده....

_ینی چی....صبر کن ببینم....نکنه قضیه ی همون قرار داده؟!

_هیوا....بابات منو به خاک سیاه نشونده....کلی طلبکار رو دستم گذاشته....کلی

چک دست مردم داره حساب شرکتم خالی خالیه....همه پروژه هام متوفق شده و صدای

romangram.com | @romangraam