#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_200
سرمایه گذاراشون در اومده....کل زندگیمم بفروشم نمیتونم بدهیارو صاف کنم....الان
همه چیزو بهت گفتم....چه فرقی تو اصل ماجرا داشت؟!
_سیاوش ینی...ینی بابام...
_بـــله....بابات آتیش زد به زندگیم و اعتبارم...دقیقا کاری رو کرد که شریکش با
خودش کرده بود....دقیقا همون جوری که شرکت خودشو به باد داده بود منم بدبخت
کرد....
_باورم نمیشه...
_بشه...باورت بشه....از ماه دیگه شایدم از هفته ی دیگه...باید مثل بدبختا زندگی
کنیم....باید بری خونه ی پدرت چون شاید دیگه پولی برای رهن خونه نداشته باشم....
دستم رو به مبلی که کنارم بود گرفتم تا تحمل وزنم برام ساده تر بشه...از شدت
تعجب حتی توان پلک زدن هم نداشتم....خودمو روی مبل پرت کردم و تو همون حالت
خیره شدم به رو به رو....
نمیدونم چقدر زمان گذشت که من توی اون حالت بودم و چقدر توی افکارم
بودم...با صدای سیاوش به خودم اومدم و بهش نگاه کردم...لباساشو با ی دست لباس
راحتی عوض کرده بود...درحالی که به سمت آشپزخونه میرفت گفت: پاشو برو لباستو
عوض کن....اینقدر هم به این مسیله فکر نکن که پشیمون بشم از گفتن بهت...
به سختی از جام بلند شدم...هنوز هم توی شک بدی بودم...دوباره نگاهم به سمت
سیاوش کشیده شد...جلوی یخچال ایستاده بود و آب میخورد...الان ینی این مرد باخته؟!
ینی همه چیزشو از دست داده اونم به خاطر تصمیم پدر من....
همون چیزی که توی ذهنم بود رو بدون فکر به زبون اوردم: ینی بابای من باعثش
شده؟! خب کاره دیگه پیش میاد از رو قصد نبوده که...
سیاوش همونجور که به سمتم میاومد گفت:اگه بهش نگفته بودم اینکارو انجام نده
و اخطارشو نداده بودم دلم نمیسوخت میگفتم متوجه نشده...اما بهش گفتم اونم یکبار
چندبار....بهش اختیار تام داده بودم برای همین میتونست بدون حضور من و امضای من
قرار داد رسمی ببنده...منم برای اینکه به اعتبارش صدمه نخوره قراردادو فسخ نکردم که
ای کاش دستم میکشست و اینکارو میکردم....
_سیاوش من...
_ولش کن هیوا...از صبح درگیر اینم اجرام دیگه مغزم کشش نداره...یکم نیاز به
استراحت دارم....صبح نمیرم شرکت بیدارم نکن...بیا بریم بخوابیم....
romangram.com | @romangraam