#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_198
_هستی جان مادربودن که به همخون بودن نیست....مادر کسیه که زحمتتو
بکشه...
_ نخــــیــر....باربد من نمیخوام...نمیخوام ی بچه ای رو بیارم ده سال بیست
سال براش زحمت بکش بعد وقتی بزرگ بشه و بفهمه ما پدر و مادر واقعییش نیستیم
بخواد بره دنبال پدر و مادرش و مارو رها کنه....
_صبر کن ببینم....مگه تو و سیاوش وقتی فهمیدید مهرناز خانم مادرتون نیست
رهاش کردین؟!
_باربد اون مسيله بحثش کاملا فرق میکنه...
_چه فرقی میکنه هستی...مهم اینه که شما و مهرناز خانم هم خون نبودین و اون
بزرگتون کرده...
_باربد....اولا که خودت میگی نازی جون...ینی ما پدرمون بوده....وقتی پدر
واقعیمون بوده کجا بریم....کیو رها کنیم....دوما...نازی جون نامادریه....بحثش با فرزند
خوانده ای که ما میخواییم بگیریم جداست...
_خانومم تو فقط داری صورت مسیله رو پاک میکنی....درسته نازی جون
نامادریه....ولی الان بحث ما رها کردن کسیه که ی بچه رو بزرگ میکنه...
سکوت کردم و سعی کردم به حرفش فکر کنم.....وقتی سکوتمو دید ادامه داد: ما
وقتی بخواییم ی بچه رو بزرگ کنیم ینی تربیتش دست ماست....ینی ما بفهش
میفهمونیم که نباید گذشته اش رو فراموش کنه و چیزی رو رها کنه...
بازم مثل همیشه تونسته بود قانعم کنه....لبخند زدم و گفتم: انگاری حق با توإ...
لبخند زد و دستمو و بوسید وگفت: نگران نباش....اگه قرار بشه همچین کاری
بکنیم نه اجازه میدم کسی بچه ات رو ازت بگیره....نه میزارم رهامون کنه....
_باربد..
_جون دلش...
_مرسی که پیشمی....
_او او خانم نصفه شبی حرف احساسی میزنی به ضررت میشه ها....از من گفتن
بود.....
romangram.com | @romangraam