#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_184
_راستش کارت بانکیم دست آرمانه.....منم....
_ پول لازم داری؟!
_آره....
_خاک تو سرت دیونه....گفتم ببین چی شده....
_ یکم موتدم تو رودروایسی.....
_روانی شما سه تا از من جفت کلیه هامم بخوایید بهتون میدم این حرفا
چیه....حالا درسته شماها شوهر کردین بی معرفتو یوبس شدین اما جاتو تو قلب ما
ابدیه...
_مرسی واع نمیدونم چه جوری ازت تشکر کنم...
_تشکر چیه دیونه....کاری نمیکنم که....حالا بیارم برات یا خودت میای میگیری؟!
_نه نه خودم میام....
_باشه پس تا تو برسی من میرم بانک پول میگیرم....تو کافه منتظرتم.....
_باشه...بازم ممنون....
_خواهش میکنم....فعلا...
_فعلا....
گوشیو قطع کردم و روی صندلی کناری پرت کردم و بلافاصله به سمت کافه
حرکت کردم.....
از ماشین پیاده شدم و به تابلوی قهوه ای رنگ کافه نگاه کردم.....کافه
پیانو....ناخداگاه لبخندی روی لبم نشست....اینجا پر بود از خاطرات دوران
مجردی....وقتایی که هفت نفری بعد کلی آتیش سوزوندن میاومدیم اینجا و کلی
میخندیدیم....سامان و پرهام و مهرداد شریکی این کافه رو زدن...ینی سامی که بحثش
از اونا جدتس چون با ارثیه ای که از خانواده اش میگیره دیگه لازم نیس کار پر درامدی
داشته باشه به قول خودش اینجارو هم برا سرگرمس میخواد....هرچی باشه تک پسر
خاندانه....عموشم که بچه نداره هم ارث پدربزرگشو میبره و هم عموش و بعد هزار سالم
پدرش.....اما مهرداد و پرهام وضعیت مالی متوسطی داشتن و درامدشون ازاینجا بود...البته
خوبم درمیاوردن....اما بازم سامان رفاقتو تموم کرده بود و با اینکه بیشتر سهم مال اونه از
اونا کمتر برمیداشت....بیخیال گذشته و محاسبات مالی شدم و وارد کافه شدم....میز
همشگیمون پر بود...ی پسر و دختر جون نشسته بودن....پرهام اومد سمتم و
گفت:سلام....
_ سلام....خوبی
_مرسی.....چرا وایسادی بشین....
romangram.com | @romangraam